هشام بن عبدالملکذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



هشام‌ بن عبدالمک، ‌بن مروان حکم، دهمین خلیفۀ اموی و هفتمین خلیفۀ مروانی (خلافت: ۱۰۵-۱۲۵) است.


نسب

[ویرایش]

وی از قبیلۀ قریش ، از اعراب عدنانی و از طایفۀ بنی‌امیه بود. [۱] پدرش عبدالملک بن مروان، پنجمین خلیفۀ اموی، و مادرش عایشه [۲] [۳] [۴] [۵] یا فاطمه، [۶] [۷] [۸] [۹] کنیه‌اش امّ هاشم، دختر هاشم بن اسماعیل مخزومی بود. [۱۰] [۱۱] [۱۲] [۱۳] نوشته‌اند که او زنی احمق بود و به همین علت، عبدالملک او را طلاق داد. [۱۴] [۱۵] [۱۶]
در هنگام وفات پدرش او در دمشق به سر می‌برد و چهارده سال داشت. [۱۷]
کنیۀ هشام، اباولید بود [۱۸] [۱۹] [۲۰] [۲۱] [۲۲] و چون چشمش لوچ‌ بود، به هشام احول معروف شد. [۲۳] [۲۴] [۲۵] [۲۶] [۲۷] [۲۸] بنا بر نقل ابن حبیب ، [۲۹] او یکی از حولان قریش بود.

تولد

[ویرایش]

هشام در اوایل سال ۷۲ به دنیا آمد. [۳۰] [۳۱] [۳۲] [۳۳] مقریزی [۳۴] تولد او را در سال ۷۱ دانسته است، اما روایت اول اعتبار بیشتری دارد، زیرا گفته شده است که در سال ۷۲ عبدالملک مشغول جنگ با مصعب بن زبیر بود و چون مصعب کشته شد، خبر تولد هشام به عبدالملک رسید، به همین سبب او را منصور نامید، زیرا بدان فال نیک زده بود. [۳۵] [۳۶] [۳۷] [۳۸]
هشام در مدینه به دنیا آمد. [۳۹] مقریزی [۴۰] زادگاه او را دمشق دانسته است، اما چون در هنگام ولادت او، پدر و مادرش از هم جدا شده بودند [۴۱] و مادرش درمیان خانوادۀ خود در مدینه به سر می‌برده، روایت اول معتبرتر است. [۴۲]
مادرش او را، به نام پدر خود، هشام نامید و گفته شده است که عبدالملک اعتراض نکرد. [۴۳] [۴۴] [۴۵] [۴۶] بنا بر نقل قبصه بن ذؤیب، عبدالملک حدیثی جعلی از قول پدرش از رسول اکرم صلی‌الله علیه و آله وسلم نقل کرد که هشام آسایش عرب است و پس از وی اعراب آسایشی نخواهند داشت. [۴۷]

زمان خلافت ولید

[ویرایش]

هشام در سال ۸۷ و در زمان خلافت برادرش، ولید ، از طرف او مأمور جنگ با رومیان شد و توانست قلعه‌های بولق، احزم، بولس و قمقم را بگشاید. در این حملات هزاران تن از رومیان کشته و زنان و فرزندانشان به اسارت گرفته شدند. [۴۸] [۴۹]

← سرودن قصیدۀ فرزدق


در زمان خلافت ولید، هشام امیر الحاج‌ نیز بود و همراه گروهی از بزرگان شام وارد مکه شد و داستان معروف سرودن قصیده فرزدق در مدح امام سجاد علیه‌السلام اتفاق افتاد. گفته شده است که در طواف خانۀ خدا، به سبب انبوهی مردم، وی نتوانست دست خود را به حجرالاسود بساید. در همان هنگام امام علی بن الحسین علیه‌السلام به طواف آمد و چون نزدیک رکن رسید، مردم کنار رفتند تا آن حضرت به آسانی دست خود را بر رکن بساید. حرمتی که مردم بدان حضرت نهادند، در دیدۀ شامیان بزرگ و شگفت آمد. از هشام پرسیدند: «اوکیست؟»، اما هشام خود را به نادانستگی زد. فرزدق شاعر، که حضور داشت، فی‌البداهه قصیده‌ای در مدح آن حضرت سرود. [۵۰] [۵۱]

پس از خلافت ولید

[ویرایش]

در زمان خلافت سلیمان بن عبدالملک ، از هشام نامی به میان نیامد، اما پس از اعلام خلافت عمر‌ بن عبدالعزیز ، هشام خشمگین شد و اعلام کرد که بیعت نمی‌کند، اما سرانجام، چون شنید که در صورت بیعت نکردن کشته خواهد شد، تسلیم شد. [۵۲] [۵۳] [۵۴] [۵۵] نوشته‌اند که او برای خلافت طمع‌ داشت. یکی از خاندانش به او گفت: «تو بخیل و ترسو هستی، چگونه در خلافت طمع داری؟» گفت: «اما مردی بردبار و عفیفم» [۵۶] [۵۷] [۵۸]

زمان خلافت یزید

[ویرایش]

هشام در زمان خلافت برادرش، یزید بن عبدالملک ،(یزید دوم)،فرماندهی سپاه یا ادارۀ سرزمینی را بر عهده داشت. [۵۹]
در سال ۱۰۱، یزید بن عبدالملک، چون فرزندش کوچک بود، هشام را به ولیعهدی خود برگزید و فرزند خود را جانشین او کرد، [۶۰] [۶۱] [۶۲] اما چون فرزندش به سن قانونی رسید، خالد بن عبدالله قسری را – که بنا بر روایتی برادر رضاعی هشام بود. [۶۳] – مأمور کرد تا هشام را قانع سازد از ولایتعهدی، به نفع فرزند خلیفه، کناره گیرد. نوشته‌اند خالد محرمانه به هشام اطمینان داد که می‌تواند خلیفه را قانع سازد تا از این اندیشه درگذرد. از این رو، هشام نیز پس از رسیدن به خلافت، لطف او را فراموش نکرد و حکومت عراق و ولایات پیوسته به آن را به وی داد. [۶۴] [۶۵] [۶۶] [۶۷]

خلافت

[ویرایش]

پس از مرگ یزید بن عبدالملک در شعبان سال ۱۰۵، هشام که ۳۴ سال داشت، به خلافت رسید. [۶۸] [۶۹] [۷۰] [۷۱] [۷۲] خبر خلافت وقتی به او رسید که در قریه‌ای به نام زیتونه، در بادیۀ شام، [۷۳] [۷۴] در خانۀ خود به سر می‌برد. پیک آمد و خاتم و عصا را به او تقدیم کرد و به او سلام خلافت گفت. [۷۵] هشام از رُصافه به دمشق رفت [۷۶] [۷۷] [۷۸] [۷۹] [۸۰] [۸۱] و در اول رمضان سال ۱۰۵، با او برای خلافت بیعت کردند. [۸۲]
هشام کوشید بار دیگر پایه‌های خلافت بنی‌امیه را استوار کند. او در امور سیاسی و برای فتوحات نظامی و رونق اقتصادی کوشش‌هایی کرد. از حیث سیاسی، روش تقریباً ثابت خلافت بنی‌امیه را در عزل و نصب والیان در مناطقی چون عراق و خراسان در پیش گرفت که هدف کلی آن ایجاد توازن قوا میان قبایل رقیب یمانی و قیسی بود. اگرچه خود این روش نیز مشکلاتی در پی داشت.
هشام مدتی نسبتاً طولانی خلافت کرد. این مدت به او فرصت داد اصلاحاتی بکند و چون کوشا و صرفه‌جو بود، می‌خواست با گماردن مأموران لایق بر ایالات، کارها را سامان دهد و بر درآمد دولت بیفزاید. از حیث رونق اقتصادی و ایجاد انضباط دیوانی کوشش‌هایی کرد، چندان که بعدها منصور عباسی و برخی دیگر از عباسیان از ستایش او خودداری نمی‌کردند و در بیش‌تر امور و تدابیر و سیاست‌های خود از اعمال هشام پیروی می‌کردند. [۸۳] [۸۴] هشام در کار یاران و نیزدیوان‌های خود بسیار دقیق و کنجکاو بود. عبدالله بن علی گفته است: «دیوان‌های بنی‌مروان را فراهم آوردم و دیوانی بهتر و به صلاح عامه و سلطان نزدیک‌تر از دیوان هشام ندیدم». [۸۵] [۸۶] هشام به هر مردی از بنی‌مروان که مقرری می‌داد، او را به جنگ می‌فرستاد. بعضی خود به جنگ می‌رفتند و برخی دیگر کسی را به جای خویش می‌فرستادند. [۸۷]

وقایع مهم دوران هشام

[ویرایش]

در سال ۱۰۹ هشام، ضمن جدا کردن خراسان از قلمرو حکومت خالد و با تغییر دادن والیان، کوشید پریشانی‌های آن ناحیه را سامان بخشد، [۸۸] [۸۹] ولی موفق نشد و در سال ۱۱۷، بار دیگر، خراسان را به خالد سپرد، [۹۰] اما ستمکاری خالد در عراق چنان بود که در سال ۱۲۰، هشام وی را به دلایل متعدد، از جمله گردآوری ثروت و بی‌اعتنایی مکرر به خلیفه، از فرمانروایی عزل کرد [۹۱] [۹۲] و به جانشین او، یوسف بن عمر ثقفی، عامل یمن ، دستور داد خالد و کارگزارانش را دستگیر و شکنجه کند. [۹۳] [۹۴] [۹۵] [۹۶] گفته شده است که یوسف‌ بن عمر، پنهانی، وارد عراق شد، که نشان‌ می‌دهد تا چه اندازه از بروز فتنه بیمناک بوده است. [۹۷]
هشام مرحلۀ نوینی از جنگ و فتوحات را در ناحیۀ روم آغاز کرد، که در دور نگه داشتن نظامیان از عرصه‌های سیاسی بی‌تأثیر نبود. او بجدّ جنگ با امپراتوری روم را پی گرفت و لشکریان او تا متصرفات فرانسه پیش رفتند. فرزندان او، معاویه و سلیمان، نیز در این امر نقش مهمی داشتند. [۹۸] [۹۹] [۱۰۰] [۱۰۱] [۱۰۲] [۱۰۳] [۱۰۴] [۱۰۵] [۱۰۶] [۱۰۷] [۱۰۸]
هشام در ۱۰۷ مسلمه بن عبدالملک را والی ارمنستان و آذربایجان کرد و سعید ‌بن عمرو حرشی را به فرماندهی مقدمۀ سپاه گسیل داشت. سعید با لشکری از خزر، که ده اسیر مسلمان به همراه داشتند، جنگید و آنان را شکست داد، اسیران را پس گرفت و پسر خاقان را کشت و سرش را نزد هشام فرستاد. اما هشام بر وی خشم گرفت و دستور داد او را به زندان اندازند. [۱۰۹]

← جنگ با ترکان


در سال ۱۱۰ نیز مسلمه بن عبدالملک به جنگ ترکان رفت و یک ماه جنگید و سرانجام آنان را شکست داد و خاقانشان را به قتل رساند. [۱۱۰] [۱۱۱] سپس تا بلاد خزر پیش رفت تا به جرزان -ناحیه‌ای در ارمنستان- رسید و آن‌جا و نیز شروان، مسقط، طبرستان و ورثان را فتح کرد. خاقان پادشاه خزر ایستادگی کرد و با او جنگید، اما پادشاهان سرزمین‌های فتح شده مسلمه را همراهی کردند و او توانست همۀ آن سرزمین‌ها را فتح کند. [۱۱۲] پس از مرگ مسلمه، هشام حکومت جزیره و آذربایجان و ارمنستان را به مروان‌ بن محمد (مروان حمار)، پسرعموی خود، داد. او نیز با خزر جنگ‌هایی کرد، که به شکست خزریان انجامید. [۱۱۳] [۱۱۴] [۱۱۵]

← حکومت خراسان


در زمان هشام در برخی نواحی، چون خراسان بزرگ، فتوحات به‌طور گسترده ادامه یافت. در سال ۱۰۹ هشام، اشرس بن عبدالله سلمی را عامل خراسان کرد. چون اشرس مردی فاضل و خردمند بود، کامل نامیده می‌شد. او به خراسان رفت و توانست اوضاع آن‌جا را سامان دهد، [۱۱۶] [۱۱۷] [۱۱۸] [۱۱۹] اما در سمرقند و ماوراءالنهر توفیق نیافت و با ذمیان که مسلمان شده بودند و قصد پرداخت جزیه نداشتند، جنگ‌های طولانی به راه انداخت. [۱۲۰]
هشام در آغاز خلافت، اسد بن عبدالله قسری (برادر خالد) را از حکومت خراسان عزل و جُنَید ‌بن عبدالرحمان را، که مردی یمنی و خردمند بود، به حکومت سند و خراسان گماشت. [۱۲۱] [۱۲۲] در همان زمان، فتوحات در ناحیۀ هند و سند ادامه داشت. جنید نخست در دیبل با حاکم آن نواحی جنگید و سپس به هند رفت و حاکم آن‌جا را به قتل رساند [۱۲۳] [۱۲۴] و خود از جرز به چین رفت و پس از چند جنگ، بالاخره پادشاه چین تسلیم شد و جنید شهر را گشود و شهرهای اطراف را هم فتح کرد و اسیران و غنایم بسیار گرفت. [۱۲۵] سپس برای بار دوم شهر کَیرج‌ را فتح کرد [۱۲۶] [۱۲۷] و عوامل خود را برای ادامۀ فتوحات به دیگر نواحی منطقه گسیل داشت. [۱۲۸] جنید یک بار دیگر لشکر عظیم ترکان را در کنار رود بلخ شکست سختی داد [۱۲۹] [۱۳۰] و سمرقند را هم از محاصره نجات بخشید. [۱۳۱] [۱۳۲] [۱۳۳] سپس به مرو رفت و اخبار پیروزی‌های خود را، با هدایایی، به خلیفه رساند، [۱۳۴] اما هشام در سال ۱۱۰ او را از حکومت سند برکنار، و تمیم بن زید عُتبی را والی کرد. این امر شورش مردم سرزمین‌های فتح شده را برانگیخت و تقریباً بلاد هند از دست مسلمانان خارج‌ گردید و هشام، به ناچار، حکم بن عوانه کلبی را حاکم سند کرد. او اگرچه توانست آن بلاد را آرام سازد، [۱۳۵] اما هشام در سال ۱۱۲ بار دیگر حکومت خراسان را به جنید داد. [۱۳۶] [۱۳۷]

← قیام حارث در خراسان


با مرگ جنید در محرم ۱۱۶ و به امارت رسیدن عاصم بن عبدالله هلالی ، حارث بن سریج ‌ در خراسان و بلاد ماوراءالنهر قیام کرد. او موقع را مغتنم شمرد و اشخاصی را از قبایل ازد و تمیم گرد آورد و از منطقۀ تخارستان فعالیت خود را آغاز کرد و سپاه نصر بن سیّار را شکست داد و وارد بلخ شد و پس از تصرف چندین شهر، به سوی مرو، پایتخت خراسان، حرکت کرد. [۱۳۸] [۱۳۹] [۱۴۰] [۱۴۱] [۱۴۲]
در زمان هشام، این قیام تنها قیامی بود که برای احقاق حقوق اهل ذمه بر ضد امویان شکل گرفت.
حاکم کوفه از هشام خواست ولایت خراسان را بار دیگر به ولایت عراق ضمیمه کند تا در اوضاع متزلزل خراسان بتوانند به راحتی به نیروهای تازه‌نفس دسترسی یابند. هشام موافقت کرد و خراسان را هم به خالد بن عبدالله قسری داد و خالد، ولایت خراسان را به برادرش، اسد، واگذار کرد. [۱۴۳] [۱۴۴] آمدن اسد به خراسان باعث شکست حارث شد. [۱۴۵] اسد‌ بن عبدالله قسری با ختلان نیز جنگ‌هایی کرد که در یکی از آن‌ها بدر طرخان، شاه ختلان، کشته شد.

← قیام سغد در ماوراءالنهر


در ایام ولایت‌داری اسد بن عبدالله، چون خاقان کشته شد، ترکان پراکنده شدند و به غارت همدیگر پرداختند و این کار باعث شد مردم سغد نیز طمع آورند که به آن‌جا برگردند. گروهی از مردم به سوی چاچ رفتند و چون اسد درگذشت، نصر بن سیّار (از طایفۀ کنانه و از امرای بنی‌امیه) به حکومت خراسان و ماوراءالنهر منصوب شد. او ازآنان دعوت کرد که به ولایت خویش بازگردند و با آن‌چه می‌خواستند، موافقت کرد. هشام از شنیدن خواست‌های آنان، که برضد مسلمانان بود، خشمگین شد، اما چون از غلبۀ آنان بر مسلمانان آگاه بود، با نظر نصر بن سیّار موافقت کرد. [۱۴۶] [۱۴۷] در اواخر خلافت هشام، مردم که از فشار مالیات‌های سنگین به ستوه آمده بودند، با ترکان که با آنان همسایه بودند، متحد شدند. هشام در سال ۱۲۰ نصر بن سیّار را برای سرکوب این شورش بدان منطقه فرستاد. نصر در مدت حکومت خود با ترکان جنگ‌های فراوانی کرد که در بیش‌تر آن‌ها پیروزشد. وی پس از سرکوب شورشیان در مرو، در آن‌جا سکونت کرد و تا قیام ابومسلم خراسانی در آن‌جا بود، سپس به نیشابور رفت. [۱۴۸]

← قیام زید بن علی بن الحسین


در زمان خلافت هشام‌ بن عبدالملک قیام‌های متعددی روی داد، که مهم‌ترین آن‌ها قیام زید بن علی بن الحسین علیه‌السلام بود. تاریخ‌نویسان سبب این قیام و چگونگی آن را گوناگون نوشته‌اند. آن‌چه مسلّم است او به سبب ستم بنی‌امیه قیام کرد و مردم را برضد بنی‌امیه به جهاد فراخواند. [۱۴۹] گفته‌اند که یوسف بن عمر ثقفی ادعا کرد خالد بن عبدالله قسری، پس از برکناری از حکومت کوفه، اموالی نزد زید دارد. هشام زید را، به همراه جماعتی از قریشیان، به شام فراخواند، [۱۵۰] [۱۵۱] اما در شام با او رفتار تند و خشنی کرد و زید را، به سبب ادعای خلافت، سرزنش نمود. [۱۵۲] [۱۵۳] [۱۵۴] [۱۵۵] [۱۵۶] زید نیز هشام را به رعایت تقوا توصیه کرد، که خلیفه به او اعتراض نمود. [۱۵۷] [۱۵۸] زید به کوفه بازگشت. هشام در نامه‌ای به والی کوفه، یوسف‌ بن عمر، نوشت که چون زید مردی شیرین‌زبان و سخن‌آراست و مردم عراق به چنین کسانی تمایل دارند، او را بیش از یک ساعت در کوفه نگه ندارد [۱۵۹] [۱۶۰] و بدین سبب یوسف، زید را از کوفه اخراج ‌کرد. به هر حال، چون شیعیان اطراف او را گرفتند، زید در محرّم ۱۲۲ قیام کرد، [۱۶۱] اما تنها چند تن او را در قیام همراهی کردند. پس از شهادت زید، [۱۶۲] [۱۶۳] جسد او را به خاک سپردند، اما یوسف بن عمر به جسد او دست یافت و سرش را از تن جدا کرد و نزد هشام به شام فرستاد [۱۶۴] و جسدش را به دار آویخت. آنگاه دستور هشام را اجرا کردند که گفته بود زید گوساله عراق است، جسدش را بسوزانید و خاکسترش را بر باد دهید. [۱۶۵] [۱۶۶] [۱۶۷] [۱۶۸] [۱۶۹]

← قیام بربرها در شمال آفریقا


مردم افریقیه، از دیگر ممالک، پیوسته آرام‌تر و فرمانبردار حکومت مرکزی بودند تا روزگار هشام که مردم عراق، از داعیان و مبلّغان، به آن‌جا راه یافتند و آنان را تحریک کردند. [۱۷۰] [۱۷۱] همچنین گفته‌اند که رفتار ستمگرانۀ برخی حکام مسلمان با بربرها – که به آنان به دیدۀ موالی خویش می‌نگریستند – باعث شد بربرها نزد هشام شکایت برند که در ازای خدمات، پاداش ناچیزی به آنان داده شده و به رغم مسلمان بودن، بیشتر به منزلۀ زیردست با آنان رفتار شده است تا هم‌سنگ، و همین امر سبب شد ایشان از اطاعت هشام سر باز زنند و بر ضد بنی‌امیه قیام کنند. [۱۷۲] [۱۷۳] [۱۷۴] [۱۷۵] این نهضت در غرب به تحریک مردی از مطغاره، به نام مَیسَره مَطغری، که از خوارج‌ صُفریه بود، آغاز شد و در سال ۱۱۰ مشکلاتی جدّی برای حکام محلی پدید آورد. بربرها وی را به حکومت منصوب کردند. در همان زمان، هشام از عبیدالله بن حبحاب (مسبب اصلی کشتار بربرها و والی افریقیه) حمایت می‌کرد. از این‌رو، بربرها در اواخر حکومت هشام، به سال، ۱۲۲ قیام کردند و سراسر مغرب اقصی را گرفتند. میسره بنای بدرفتاری با بربرها نهاد، به همین سبب به دست آنان کشته شد و خالد‌ بن حمید زناتی به جای او به حکومت رسید. [۱۷۶] [۱۷۷] شورش سراسر مغرب و اندلس را فراگرفت و هشام را خشمگین ساخت. هشام، کلثوم بن عیاض قُشَیری را با سپاهی بزرگ روانۀ افریقیه کرد، اما او نیز شکست خورد و کشته شد. [۱۷۸] [۱۷۹] [۱۸۰] درسال ۱۲۴ هشام، حنظله بن صفوان کلبی را به‌عنوان والی افریقیه، در رأس سپاهی، فرستاد و او وارد قیروان شد و توانست قیام بربرها را خاموش سازد، [۱۸۱] اما پس از مرگ هشام دیگر عملاً خلافت امویان در افریقیه رو به افول نهاد. [۱۸۲]

← فعالیت خوارج


در زمان هشام، خوارج ‌در دیگر سرزمین‌های اسلامی نیز فعالیت گسترده داشتند. آنان سیستان و کرمان و جنوب خراسان را نیز پناهگاه خود قرار دادند و در آن‌جا به فعالیت پرداختند. در سال ۱۰۷، خوارج بر سیستان مسلط شدند و رئیس شرطۀ شهر زرنح، بشر الحواری، را کشتند و جنبش خود را به ناحیۀ خراسان کشاندند. [۱۸۳] [۱۸۴]
مهم‌ترین اقدامات خوارج ‌در خراسان، قیام‌های صُبَیح و خالد خارجی در زمان فرمانروایی جُنَید ‌بن عبدالرحمان درخراسان بود. (۱۱۱ـ۱۱۶) صبیح از خوارج‌ ازارقه یا صُفریه بود که، به همراه چهارصد خارجی، هرات را غارت کرد، اما چون یارانش کشته شدند، مجبورشد به سیستان بازگردد و سرانجام، خالد بن عبدالله قسری او را به دار آویخت. [۱۸۵] [۱۸۶]
سپس خالد خارجی در ناحیۀ بوشنج ‌و هرات قیام کرد و اگرچه جمع زیادی به او پیوستند، سرانجام کشته شد. [۱۸۷] [۱۸۸] در سال ۱۰۷، عَباد رُعَیتی خارجی بر ضد کارگزار اموی، یوسف بن عمر ثقفی، که در یمن می‌زیست، قیام کرد اما قیامش سرکوب گردید و خود و یارانش کشته شدند. [۱۸۹] [۱۹۰] عباد معافری و زحّاف حمیری را نیز یوسف به قتل رساند. [۱۹۱] خوارج ‌اگرچه در سیستان نفوذ و گسترش زیادی داشتند، در خراسان نتوانستند پایگاه و هواداران بسیاری به دست آورند.

←← قیام بهلول


مهم‌ترین قیام را بهلول بن عمیر شیبانی ، معروف به کثّارۀ شیبانی، در سال ۱۱۹ کرد. او که نزد هشام به دلیری شهرت داشت، ادعای خدایی کرد و به همراه چهل تن از خوارج، ‌از مکه به موصل رفت. [۱۹۲] [۱۹۳] آنان ابتدا برحاکم کوفه، خالد‌ بن عبدالله قسری، شوریدند و پیروز شدند، سپس تصمیم گرفتند با خود خلیفه وارد جنگ شوند. ازاین‌رو، والیان وقت عراق و جزیره و حتی سپاه شام، به فرماندهی شخص‌ هشام، در ناحیۀ کُحَیل در جنوب موصل به جنگ بهلول و یارانش رفتند و همگی آنان را کشتند. [۱۹۴] [۱۹۵] [۱۹۶] [۱۹۷] پس از قتل بهلول، گروه‌های دیگری از خوارج‌ نیز برهشام شوریدند، که همگی کشته شدند. فرماندهان خوارج‌ عَمرو یَشکری، عَنزی معروف به صاحب اَشهب، و وزیر سختیانی خارجی بودند، که به دستور هشام به قتل رسیدند. [۱۹۸] [۱۹۹] [۲۰۰] [۲۰۱] گفته‌اند که خالد ‌بن عبدالله قسری قصد داشت سختیانی را ببخشد، اما هشام اعتراض کرد و از او خواست که بعد از کشتن، جسد وی را بسوزاند. [۲۰۲] [۲۰۳]
در همان زمان، خزریان خروج کردند و تا اردبیل آمدند و خرابی‌های بسیار به بار آوردند. جراح بن عبدالله، حاکم آذربایجان، با آنان جنگید، اما کشته شد و سپاهیانش منهدم شدند. هشام، سعید ‌بن عمرو حرشی را با لشکری به جنگ آنان فرستاد و موفق شد بر لشکر خزریان شبیخون زند و سپاه خاقان را شکست دهد و غنایم بسیار به دست آورد. [۲۰۴]

← خروج‌ مغیرة بن سعید


در سال ۱۱۹ مغیره بن سعید عجلی ، از نخستین غالیان در کوفه بر ضد هشام قیام کرد. او و یارانش عقاید غلوآمیز داشتند. خالد ‌بن عبدالله قسری آنان را شکست داد؛ او را به دار آویخت و یارانش را سوزاند. [۲۰۵] [۲۰۶] [۲۰۷] [۲۰۸]

← پراکندگی داعیان بنی‌عباس


یکی دیگر از وقایع مهم زمان هشام، پراکنده شدن داعیان و مبلّغان بنی‌عباس در سرزمین‌های شرقی اسلام ، و آغاز جنبش‌های شیعیان بود که پنهانی به فعالیت پرداختند. [۲۰۹]
در همان سالی که هشام به خلافت رسید، بُکیر‌ بن ماهان (از موالی کوفه) از سند به کوفه رفت و داعیان بنی‌عباس را ملاقات کرد. آنان دربارۀ دعوت بنی‌هاشم با او صحبت کردند و بُکیر با خوشحالی پذیرفت. [۲۱۰] [۲۱۱] [۲۱۲] بکیر، که رهبر داعیان ضداموی بود، توانست در میان والیان هشام نفوذ کند. او در سند مصاحب و مترجم جنید ‌بن عبدالرحمان گردید. [۲۱۳]
داعیان بنی‌عباس در تمام طول حکومت هشام مخفیانه به تبلیغ پرداختند، اما پس از مرگ هشام، فعالیتشان به اوج ‌خود رسید.

← معتقدین به خلق قرآن


در دورۀ هشام، عده‌ای به خلق قرآن اعتقاد یافتند. یکی از آنان جَعد بن دِرَهم بود. به همین سبب هشام به والی خود در کوفه، خالد‌ بن عبدالله قسری، دستور داد، به اتهام کفرگویی و زندقه ، جعد را بکشد. خالد نیز، در روز عید قربان ، سر جعد را از بدن جدا کرد. [۲۱۴] [۲۱۵]

← شیوع طاعون


در دوران هشام، بیماری طاعون شیوع یافت و بسیاری از مردم، و نیز چهارپایان از بین رفتند. [۲۱۶]

← رحلت امام محمد باقر


از جمله وقایع زمان هشام، رحلت امام محمد باقر علیه‌السلام است که در سال ۱۲۴ اتفاق افتاد. [۲۱۷] [۲۱۸] [۲۱۹] [۲۲۰] [۲۲۱] [۲۲۲] به عقیدۀ شیعه، امام به دستور هشام مسموم شد و به شهادت رسید. [۲۲۳] امام محمد باقرعلیه السلام تنها در حکومت هشام به دمشق رفت و در این سفر فرزندش، امام جعفر صادق علیه‌السلام ، نیز همراهش بود. گفته شده است احضار امام به دمشق پس از مراسم حجی بود که در آن هشام شاهد احترام فوق‌العادۀ مردم به امام بود و ظاهراً قصدش از این کار، ارعاب امام بوده است. [۲۲۴] [۲۲۵] [۲۲۶] اما در آن مجلس و هنگام ورود، امام به همۀ اهل مجلس یک‌جا سلام کرد و بدون کسب اجازه نشست و چون هشام خشمگینانه زبان به ملامت امام گشود، امام علاوه بر این‌که اهل بیت پیامبر علیهم السلام را به مردم شناساند، به افشاگری کارهای امویان پرداخت. [۲۲۷] [۲۲۸]

← کشتن عبدالله بن محمد بن حنیفه


بنا بر روایتی شاذ ، هشام در کشتن ابوهاشم، عبدالله بن محمد بن حنفیه (نوۀ امام علی علیه‌السلام ) نیز دست داشت. گویند عبدالله در دمشق بر هشام وارد شد. هشام او را گرامی داشت و حتی بخشش‌هایی به او کرد، اما در وی چندان فصاحت و دانش و ریاست دید که بر او رشک برد و از وی بیمناک شد. پس هنگامی که عبدالله به سوی مدینه بازگشت، هشام شخصی را مأمور کرد تا عبدالله را مسموم کنند. او نیز سم در میان شیر ریخت و بدو خورانید و عبدالله کشته شد. [۲۲۹] در دوران طولانی خلافت هشام، حکام ولایات و کارگزاران بسیاری بر شهرها حکومت می‌کردند. [۲۳۰] [۲۳۱] [۲۳۲] [۲۳۳]

ولیعهد هشام

[ویرایش]

بنا بر وصیت یزید ‌بن عبدالملک، پس از هشام، ولید ‌بن یزید به خلافت می‌رسید. [۲۳۴] هشام نیز وقتی به خلافت رسید، او را گرامی داشت، اما ولید از همان زمان هشام چنان غرق عیش و نوش بود، که هشام، به علت شراب‌خواری و بی‌پروایی و بی‌بندوباری وی، می‌خواست حتی با زور و تهدید، جانشینی را از او بگیرد وبه پسر خود، مسلمه، منتقل کند. [۲۳۵] به همین سب از ولید خواست خود را خلع کند، اما ولید نپذیرفت. [۲۳۶] [۲۳۷] [۲۳۸] هشام نیز از ناسزاگویی و خرده‌گیری بر ولید بازنمی‌ایستاد. [۲۳۹] ولید که مناسباتش با خلیفه به تیرگی گراییده بود، از دمشق بیرون رفت، اما منشی خود، عیاض بن مسلم، را در شهر گذاشت تا رویدادها را برای او بنویسد، اما هشام عیاض را به زندان افکند. عیاض تا مرگ هشام در زندان بود. [۲۴۰] [۲۴۱]

وفات

[ویرایش]

هشام بر اثر بیماری خناق (دیفتری) [۲۴۲] [۲۴۳] در ششم ربیع‌الآخر ۱۲۵ در رُصافه – که جزو ولایت قنسرین و مجاور صحرا بود – درگذشت. [۲۴۴] [۲۴۵] [۲۴۶] [۲۴۷] [۲۴۸] [۲۴۹] [۲۵۰] پسرش، مسلمه، بر او نماز گزارد [۲۵۱] [۲۵۲] و او را در رُصافه به خاک سپرد. [۲۵۳] [۲۵۴] او هنگام فوت ۵۳ سال داشت. [۲۵۵] [۲۵۶] [۲۵۷] [۲۵۸] مدت حکومت او ۱۹ سال و ۷ ماه و ۲۱ روز بود. [۲۵۹] [۲۶۰] [۲۶۱] [۲۶۲] [۲۶۳] [۲۶۴] هنگام درگذشت او، ولید ‌بن یزید حضور نداشت. وی به عیاض بن مسلم دستور داد همۀ خزاین را مُهر نهد تا جایی که حتی نتوانستند برای هشام کفنی بیابند. از این‌رو، سه روز منتظر آمدن ولید شدند. [۲۶۵] [۲۶۶] حتی گفته‌اند عیاض اجازه نداد از آب گرم خزانه برای غسل او استفاده کنند و ناگزیر از دیگران آب عاریه گرفتند. [۲۶۷] [۲۶۸] [۲۶۹] او همچنین به عباس بن ولید بن عبدالملک، پسرعموی خود، دستور داد تا در رصافه تمامی اموال هشام را مصادره کند. [۲۷۰]

خانواده و فرزندان

[ویرایش]

هشام سیزده یا چهارده فرزند از همسران و کنیزان خود داشت؛ ده یا یازده پسر و سه دختر، به نام‌های مسلمه، یزید، محمد، معاویه، عبدالرحمان، ولید، سلیمان، قریش، سعید، عبدالملک، عایشه، امّ‌ هشام، و امّ ‌سلمه. [۲۷۱] [۲۷۲] [۲۷۳]
[۲۷۴] [۲۷۵] [۲۷۶]
هشام تربیت فرزندانش را به محمد ‌بن مسلم بن شهاب زهری سپرد. [۲۷۷] در میان فرزندانش، معاویه و سلیمان و مسلمه و سعید در جنگ‌های بسیاری شرکت داشتند. [۲۷۸] [۲۷۹] [۲۸۰] [۲۸۱] [۲۸۲] [۲۸۳]
معاویه در زمان حیات پدرش درگذشت. هشام قصد داشت او را جانشین خود سازد. [۲۸۴] فرزند این معاویه، عبدالرحمان، معروف به عبدالرحمان داخل، بنیانگذار حکومت امویان اندلس، از همه مشهورتر است. [۲۸۵] [۲۸۶] [۲۸۷] [۲۸۸] [۲۸۹] سلیمان در آغاز حکومت عباسیان، به فرمان ابوالعباس سفاح، کشته شد. [۲۹۰] [۲۹۱] [۲۹۲] مسلمه، کنیه اش اباشاکر، با ولید‌ بن یزید میانۀ خوبی داشت و حتی از پدرش می‌خواست با ولید به مدارا رفتار کند. به همین سبب، زمانی که ولید به خلافت رسید، اموال هشام، فرزندان و عمال و خادمان او را بررسی کرد، اما به اموال مسلمه کاری نداشت. [۲۹۳] [۲۹۴]

ویژگی‌های ظاهری

[ویرایش]

از نظر ظاهری هشام نیکوروی بود و پوستی سفید مایل به زردی داشت [۲۹۵] [۲۹۶] [۲۹۷] اوچهارشانه، درشت‌خوی، سخت‌سر و خوش‌اندام بود و ریش خود را رنگ سیاه می‌کرد. [۲۹۸]

ویژگی‌های اخلاقی

[ویرایش]

هشام از نظر رفتار نزد مردم شام یکی از بهترین خلفای بنی‌امیه بود. گفته‌اند در میان خلفای بنی‌امیه هیچ‌کس بزرگوارتر از او نبود [۲۹۹] و دوراندیشی و مردانگی‌اش در میان بنی‌امیه کم‌نظیر بود، [۳۰۰] اما به علویان سخت می‌گرفت و در هر فرصتی، آنان را از میان می‌برد، چنان‌که با زید و یحیی چنین کرد.
همۀ سرزمین‌ها تحت فرمانروایی او بودند و از گوشه و کنار جهان برای وی جزیه می‌فرستادند. او هدایا را می‌پذیرفت و از آن خوشحال می‌شد. [۳۰۱] در حدود سال، ۱۱۲ جنید، با تقدیم هدایای گران‌بها به خلیفه و همسرش، نظر ایشان را جلب کرد و بار دیگر حکومت خراسان را از آن خویش نمود. [۳۰۲]
گفته‌اند که هشام، خردمند بود و سیرۀ پسندیده‌ای داشت. [۳۰۳] او مردی سیاستمدار بود. به گفتۀ هیثم بن عدی ، مدائنی و دیگران، سیاستمداران بنی‌امیه سه تن بودند که یکی از آنان هشام بود. [۳۰۴]
هشام همواره به ضعفا نزدیک بود و از آنان دلجویی می‌کرد و آمادۀ شنیدن مظالم مردم بود و به آن رسیدگی می‌کرد. همواره در میان شهر می‌گشت و از مردم می‌پرسید که آیا به آنان ستم شده است. همچنین تعدادی از بهترین مردم را معیّن کرده بود تا کارهای کارگزاران را به او گزارش دهند و به همین سبب اگر حادثه‌ای در مشرق یا مغرب جهان روی می‌داد، خبر آن در شام به او می‌رسید. [۳۰۵] هشام در کار دولت، دقیق و در کار رعیت، مدیر بود. کارها را شخصاً به دست داشت و هیچ نکته‌ای از کار ممالک از او پنهان نبود. [۳۰۶]
هشام بسیار عاقل و حلیم، [۳۰۷] اما بسیار بخیل بود و مال می‌اندوخت و کم می‌بخشید، [۳۰۸] ولی بعدها همۀ اموالش را ولید ‌بن یزید، با دست‌ودل‌بازی، بین مردم پخش کرد. [۳۰۹] به نوشتۀ جاحظ ، هشام درهم بر درهم می‌افزود [۳۱۰] و هیچ‌کدام از خلفای قبلی در بخل به او نمی‌رسیدند. [۳۱۱] در روزگار او، مردم نیز، طبق روش او، مال اندوختند و به همین سبب، بخشش کم شد و عطا نماند. [۳۱۲] [۳۱۳] او را بخیل، حسود، درشت‌خو، خشن، ستمگر، سخت‌دل، بی‌عاطفه و زبان‌دراز هم وصف کرده‌اند. هشام شراب‌خوار بود و در روزهای جمعه ، بعد از نماز، شراب می‌نوشید و مجالس شراب ترتیب می‌داد. [۳۱۴]

علایق

[ویرایش]

هشام به اسب دلبسته بود و به مسابقۀ اسب‌دوانی اهمیت می‌داد و نخستین کسی بود که مسابقۀ اسب‌دوانی ترتیب داد که از اسب‌های او و دیگران، چهار هزار اسب در آن شرکت داشتند؛ چیزی که نه در جاهلیت سابقه داشت نه در اسلام. شاعران دربارۀ اسب‌های او سخن گفته‌اند. [۳۱۵] وی به تجهیزات جنگی نیز توجه خاص داشت و پوشش و فرش و لوازم جنگ و زره جمع می‌کرد. [۳۱۶]
هشام علاقۀ بسیاری به ساختن عمارت و بنا، و توجه خاصی به آبادانی اراضی و تقویت مرزها داشت. پس از طاعون شام، رصافه را در مغرب رقه ساخت و تابستان‌ها در آن‌جا ساکن بود. [۳۱۷] همچنین در رصافه دو قصر بنا کرد، و الهَنِی و المَرِی را حفر کرد و دیهی را، که به همین نام معروف است، احیا کرد و در آن واسط‌الرَقَّه را پدید آورد. [۳۱۸] در شهر داجون (رمله)، مناره‌ای برای مسجد جامع آن ساخت و ستون‌های آن را از رُخام – که مسیحیان در زیر خاک پنهان کرده بودند – ساخت. [۳۱۹] در شام، ربض را بنا کرد. به دستور او و به دست حسان بن ماهویه انطاکی، مثقب به صورت دژ درآمد. دژ قطرغاش را به دست عبدالعزیز‌ بن حیان انطاکی، قلعۀ موره را به دست مردی انطاکی و دژ بوقا (از توابع انطاکیه) را نیز بنا کرد. [۳۲۰] هشام به آبادانی اهمیت می‌داد. او قنات‌ها و برکه‌هایی در راه مکه ساخت و آثاری بر جای گذاشت که همۀ آن‌ها را در زمان عباسیان، داود بن علی ویران کرد. [۳۲۱]
هشام همچنین به عامل خود در افریقیه نوشت که مسجد جامع قیروان را توسعه دهد و باغ کنار آن را – که متعلق به قومی از بنی‌فهر بود – بخرد و جزو مسجد کند. صنعت حریربافی و قطیفه در روزگار او پدید آمد و خز و لباس خز باب شد. [۳۲۲]

سفر حج

[ویرایش]

هشام یازده بار حج‌ گزارد. [۳۲۳] یک بار که عازم حج بود از ابوزناد، عبدالرحمان بن ذکوان خواست تا آداب حج را برایش بنویسد. ابوزناد چنین کرد. چون هشام وارد مدینه شد، ابوزناد از او خواست تا در اماکنی مخصوص ‌به امام علی علیه‌السلام لعنت فرستد. اما هشام از این کار ابا کرد و گفت که برای اعمال حج آمده است. [۳۲۴] [۳۲۵] [۳۲۶] [۳۲۷]
هشام پیش از این‌که به خلافت برسد، قبایی سبز به تن داشت. عقال بن شبه گفته است که چون مرا به امارت خراسان فرستاد، همان قبا بر تنش بود و می‌گفت من قبایی جز این ندارم و از این اموال حفاظت می‌کنم، چون از شماست. [۳۲۸] [۳۲۹]

مجالس مباحثه

[ویرایش]

هشام مجالسی تشکیل می‌داد که بعضی از محدّثان، چون محمد ‌بن شهاب زمری و ابوزناد، در آن شرکت می‌کردند. [۳۳۰] [۳۳۱] گاهی نیز مناظره‌های دینی برپا می‌کرد، مانند مناظرۀ غیلان دمشقی با میمون بن مهران . گفته شده است چون غیلان نتوانست به میمون پاسخ مسئله‌ای را بگوید، به دستور هشام، دو دست و پایش را قطع کردند. [۳۳۲] بنا بر نقلی دیگر، چون غیلان قدری مذهب بود، هشام چنین دستوری داد. [۳۳۳] گاهی نیز در مجالس به طعن ولیعهد خود، ولید‌ بن یزید، می‌پرداخت. [۳۳۴] [۳۳۵] [۳۳۶] هشام همچنین در دیدار با پدر خلفای عباسی، محمد ‌بن علی بن عبدالله بن ‌عباس، که پیر و نابینا شده بود، او را استهزا کرد. محمد بن علی – که همراه دو فرزندش، ابوالعباس سفاح و منصور دوانیقی، به آن‌جا رفته بود – حتی اجازۀ نشستن نیافت. هشام نیاز او را پرسید و چون محمد ‌بن علی از سنگینی قرض و عیالواری شکایت کرد، هشام با لحنی تند او را رد کرد و گفت: «از یک طرف نیاز خود را مطرح و از طرف دیگر برای به دست آوردن خلافت قیام می‌کنید؟» هشام به اطرافیانش گفت که این پیرمرد گمان می‌کند خلافت از آن یکی از دو پسرش است و محمد‌ بن علی گفت: «به خدا، علی‌رغم نظر تو، چنین چیزی را می‌بینم». [۳۳۷] [۳۳۸] [۳۳۹]

بعد از مرگ هشام

[ویرایش]

بعد از مرگ هشام، میان بنی‌امیه در شام، نزاع‌های خونینی درگرفت و آشفتگی‌هایی در عراق و خراسان پدید آمد و اوضاع را برای تشدید فعالیت داعیان بنی‌عباس به خوبی فراهم کرد و خلافت بنی‌امیه به سراشیب سقوط افتاد.
پس از رسیدن بنی‌عباس به حکومت، عبدالله‌ بن علی، عموی ابوالعباس سفاح ، دستور داد تا گور خلفای اموی را بشکافند. بقایای جنازۀ هشام را – که به سبب مجاورت با نمک تقریباً سالم مانده بود – از قبر خارج‌کردند و تازیانه زدند و سپس او را به دار آویختند و در آتش سوزاندند و خاکسترش را بر باد دادند. شبیه به کاری که به دستور هشام با پیکر زید بن علی‌ بن الحسین علیه‌السلام کرده بودند. [۳۴۰] [۳۴۱] [۳۴۲] [۳۴۳] [۳۴۴] [۳۴۵]

فهرست منابع

[ویرایش]

(۱) ابن ‌ابی الحدید، شرح نهج‌البلاغه، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۵ـ ۱۳۸۷/ ۱۹۶۵ـ ۱۹۶۷، چاپ افست، بیروت.
(۲) ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت ۱۳۸۵ـ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ـ ۱۹۶۶.
(۳) ابن‌ اعثم کوفی، کتاب الفتوح، چاپ علی شیری، بیروت.
(۴) ابن ‌تغری بردی، النجوم الزاهرة فی ملوک مصر و القاهره، قاهره ۱۴۲۶/ ۲۰۰۵.
(۵) ابن ‌جوزی، المنتظم فی‌التاریخ الملوک والامم، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۱۲/ ۱۹۹۲.
(۶) ابن ‌حبیب، المحبر، چاپ ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد، دکن ۱۳۶۱/ ۱۹۴۲.
(۷) ابن ‌حبیب، المنمق.
(۸) ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، المسمی دیوان المبتدا و الخبر، بیروت ۱۳۹۱/ ۱۹۷۱.
(۹) ابن رقیق، قطعة من تاریخ افریقیه و المغرب، چاپ عبدالله علی زیدان و عزالدین عمر موسی، بیروت ۱۹۹۰.
(۱۰) ابن‌ سعد، الطبقات الکبری، بیروت.
(۱۱) محمد بن علی‌ ابن‌ طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیه والدول الاسلامیه، بیروت، دارصادر.
(۱۲) ابن‌ عبّدربه، العقد الفرید، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/ ۱۹۹۰.
(۱۳) ابن ‌عبدالحکم، کتاب فتوح مصر و اخبارها، چاپ محمد خجیری، بیروت ۱۴۱۶/ ۱۹۹۶.
(۱۴) ابن ‌عذاری، البیان المغرب فی اخبار الاندلس و المغرب ج‌۱، چاپ ژ، س کولن وا لویـ پروونسال، بیروت ۱۴۰۰/ ۱۹۸۰.
(۱۵) ابن‌ عساکر، تاریخ مدینه دمشق، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۵ـ۱۴۲۱/ ۱۹۹۵ـ ۲۰۰۱.
(۱۶) ابن‌ عماد، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، بیروت ۱۳۹۹/ ۱۹۷۹.
(۱۷) ابن ‌قتیبه، الامامه و السیاسه، چاپ طه محمد زینی، قاهره ۱۳۷۸/ ۱۹۶۷.
(۱۸) ابن ‌قتیبه، المعارف، چاپ ثروت عکاشه، قاهره ۱۹۶۰.
(۱۹) ابن ‌کثیر، البدایه و النهایه، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۰۸/ ۱۹۹۸.
(۲۰) ابوالفرج ‌اصفهانی، الاغانی، قاهره، دارالکتب ۱۹۲۷ـ ۱۹۷۰.
(۲۱) ابوالفرج ‌اصفهانی، مقاتل الطالبیین، چاپ احمد صقر.
(۲۲) اخبارالدولة العباسیه، چاپ عبدالعزیز دوری و عبدالجبار مطلبی، بیروت ۱۹۷۱.
(۲۳) اخبار مجموعة فی فتح الاندرس، چاپ ابراهیم ابیاری، قاهره۱۴۱۰/ ۱۹۸۹.
(۲۴) محمد بن اسماعیل بخاری، کتاب التاریخ الکبیر، بیروت ۱۴۱۱/ ۱۹۹۱.
(۲۵) احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار.
(۲۶) احمد بن یحیی بلاذری، فتوح البلدان، چاپ فؤاد سزگین، ۱۴۱۲/ ۱۹۹۲.
(۲۷) ابراهیم ‌بن محمد بیهقی، المحاسن و المساوی، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره.
(۲۸) التاج‌ فی اخلاق الملوک، منسوب به جاحظ، قاهره ۱۹۱۴.
(۲۹) تاریخ بخارا، ترجمۀ ابونصراحمد بن محمد ‌بن نصر قبادی، تلخیص ‌محمد بن زفربن عمر، چاپ مدرس رضوی، تهران ۱۳۶۳ش.
(۳۰) تاریخ ‌الخلفاء، چاپ غریازینویچ، مسکو ۱۹۶۷.
(۳۱) تاریخ سیستان، چاپ محمدتقی بهار، تهران ۱۳۱۴ش.
(۳۲) عمروبن بحر جاحظ، البخلاء، قاهره ۱۹۶۳.
(۳۳) ابوالعباس احمد بن ابراهیم حسنی، المصابیح، چاپ عبدالله‌بن عبدالله‌بن احمد حوثی، صعده ۱۴۲۲/ ۲۰۰۲.
(۳۴) حسین مونس، فجرالاندلس، دراسة فی تاریخ الاندلس من الفتح الاسلامی الی قیامالدولة الامویه (۷۱۱ـ ۷۵۶ م)، قاهره ۱۹۵۹.
(۳۵) خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
(۳۶) حسین ‌بن محمد دیار بکری، تاریخ الخمیس، قاهره ۱۲۸۳.
(۳۷) ابوحنیفه دینوری، الاخبار الطوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰.
(۳۸) ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر والاعلام، حوادث و وفیات، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، بیروت.
(۳۹) ذهبی، سیر اعلام النبلاء، چاپ شعیب ارنووط و دیگران، بیروت ۱۴۰۱ـ ۱۴۰۹.
(۴۰) مصعب ‌بن عبدالله زبیری، کتاب نسب قریش، چاپ الیفی بروفنیسال، قاهره ۱۹۵۳.
(۴۱) زبیر بن بکار، جمهرة نسب قریش و اخبارها، قاهره ۱۳۸۱.
(۴۲) سعد زغلول عبدالحمید، تاریخ المغرب العربی، اسکندریه ۱۹۷۹ـ ۱۹۹۰.
(۴۳) طبری، تاریخ، بیروت.
(۴۴) العیون والحدائق فی اخبار الحقایق، چاپ دخویه، لیدن ۱۸۷۱.
(۴۵) کبیسی، عصر هشام‌بن عبدالملک، بغداد ۱۹۷۵.
(۴۶) کشّی، اختیار معرفةالرجال، چاپ جواد قیومی اصفهانی، ۱۴۲۷.
(۴۷) محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، چاپ علی‌اکبر غفاری، بیروت ۱۴۰۱.
(۴۸) محمد بن یزید مبرد، الکامل، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره.
(۴۹) مسعودی، مجمل‌ التواریخ والقصص، چاپ ملک‌الشعراء بهار.
(۵۰) حمید ‌بن احمد محلی، الحدائق الوردیه فی مناقب ائمه الزیدیه، چاپ مرتضی‌بن زید محطوری حسنی، صنعاء ۱۴۲۳/ ۲۰۰۲.
(۵۱) حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، چاپ عبدالحسین نوایی، تهران ۱۳۶۲ش.
(۵۲) مسعودی، التنبیه والاشراف.
(۵۳) مسعودی، مروج‌الذهب، بیروت.
(۵۴) ابوعلی مسکویه، تجارب الامم، چاپ ابوالقاسم امامی.
(۵۵) مطهر بن طاهر مقدسی، البدء والتاریخ، چاپ ارنست لروصحاف، ۱۸۹۹.
(۵۶) محمد بن احمد مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفةالاقالیم.
(۵۷) احمد بن علی مقریزی، شذور العقود، نجف ۱۹۶۷.
(۵۸) یاقوت حموی، معجم البلدان.
(۵۹) یولیوس ولهاوزن، احزاب المعارضة السیاسیة الدینیة فی صدرالاسلام.
(۶۰) الخوارج ‌والشیعه، ترجمة عن الالمانیة عبدالرحمان بدوی، کویت ۱۹۷۶.
(۶۱) یعقوبی، تاریخ، بیروت.
(۶۲) قلقشندی.
(۶۳) ازدی.

پانویس

[ویرایش]
 
۱. قلقشندی، ج۱، ص۸۲.
۲. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۸، ص۳۶۷.    
۳. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۵، بیروت.
۴. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۲۴، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۵. ابن ‌جوزی، المنتظم فی‌التاریخ الملوک والامم، ج‌۷، ص‌۹۷، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۱۲/ ۱۹۹۲.    
۶. ابن ‌حبیب، المحبر، ج۱، ص‌۲۹، چاپ ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد، دکن ۱۳۶۱/ ۱۹۴۲.    
۷. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۸، ص۳۶۷.    
۸. حسین ‌بن محمد دیار بکری، تاریخ الخمیس، ج‌۲، ص‌۳۱۸، قاهره ۱۲۸۳.
۹. ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر والاعلام، ج۱، ص‌۲۸۲، حوادث و وفیات ۱۰۱ـ ۱۲۰، ۱۲۱ـ ۱۴۰، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، بیروت.
۱۰. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۲۱۳، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۱۱. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۸، ص۳۶۷.    
۱۲. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۵، بیروت.
۱۳. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۱۶، بیروت.
۱۴. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۸، ص۳۶۷.    
۱۵. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۲۱۳، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۱۶. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۲۴، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۷. ابوالفرج ‌اصفهانی، الاغانی، ج‌۱۴، ص‌۸۳، قاهره، دارالکتب ۱۹۲۷ـ ۱۹۷۰.
۱۸. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۲۳۸، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۱۹. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۸، ص۳۶۷.    
۲۰. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۵، بیروت.
۲۱. ابن ‌قتیبه، المعارف،ص‌۳۶۵، چاپ ثروت عکاشه، قاهره ۱۹۶۰.    
۲۲. مطهر بن طاهر مقدسی، البدء والتاریخ، ج‌۶، ص‌۴۹، چاپ ارنست لروصحاف، ۱۸۹۹.    
۲۳. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۸، ص۳۶۷.    
۲۴. ابن ‌قتیبه، المعارف،ص‌۳۶۵، چاپ ثروت عکاشه، قاهره ۱۹۶۰.    
۲۵. مصعب ‌بن عبدالله زبیری، کتاب نسب قریش، ج۱، ص‌۱۶۳، چاپ الیفی بروفنیسال، قاهره ۱۹۵۳.    
۲۶. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۳۹۵، بیروت.
۲۷. ابن ‌کثیر، البدایه و النهایه، ج‌۹، ص‌۳۵۲، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۰۸/ ۱۹۹۸.
۲۸. مطهر بن طاهر مقدسی، البدء والتاریخ، ج‌۶، ص‌۴۹، چاپ ارنست لروصحاف، ۱۸۹۹.    
۲۹. ابن ‌حبیب، المنمق، ص‌۴۰۵.    
۳۰. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۱۶۸، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۳۱. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۸، ص۳۶۷.    
۳۲. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۵، بیروت.
۳۳. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۲۳، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۳۴. احمد بن علی مقریزی، شذور العقود، ج۱، ص‌۵۷۴، نجف ۱۹۶۷.
۳۵. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۸، ص۳۶۷.    
۳۶. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۵، بیروت.
۳۷. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۲۳، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۳۸. ابن ‌قتیبه، الامامه و السیاسه، ج‌۲، ص‌۱۰۴، چاپ طه محمد زینی، قاهره ۱۳۷۸/ ۱۹۶۷.    
۳۹. ازدی، ص‌۵۱.
۴۰. احمد بن علی مقریزی، شذور العقود، ج۱، ص‌۱۸۴، نجف ۱۹۶۷.
۴۱. ابن‌ عبّدربه، العقد الفرید، ج‌۵، ص‌۱۸۰، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/ ۱۹۹۰.
۴۲. کبیسی، عصر هشام‌ بن عبدالملک، ج۱، ص‌۴۰، بغداد ۱۹۷۵.
۴۳. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۸، ص۳۶۷.    
۴۴. ابن ‌قتیبه، الامامه و السیاسه، ج‌۲، ص‌۱۰۴، چاپ طه محمد زینی، قاهره ۱۳۷۸/ ۱۹۶۷.    
۴۵. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۵، بیروت.
۴۶. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۲۴، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۴۷. ابن ‌قتیبه، الامامه و السیاسه، ج‌۲، ص‌۱۰۴، چاپ طه محمد زینی، قاهره ۱۳۷۸/ ۱۹۶۷.    
۴۸. طبری، تاریخ، ج‌۶، ص‌۴۲، بیروت.
۴۹. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۴، ص‌۵۲۸، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۵۰. کشّی، اختیار معرفةالرجال، ج‌۲، ص‌۱۲۹، چاپ جواد قیومی اصفهانی، ۱۴۲۷.
۵۱. ابوالفرج ‌اصفهانی، الاغانی، ج‌۱۵، ص‌۲۶، قاهره، دارالکتب ۱۹۲۷ـ ۱۹۷۰.
۵۲. طبری، تاریخ، ج‌۶، ص‌۵۵۲، بیروت.
۵۳. ابن‌ سعد، الطبقات الکبری، ج‌۵، ص‌۳۳۷، بیروت.
۵۴. ابوعلی مسکویه، تجارب الامم، ج‌۲، ص‌۴۶۰، چاپ ابوالقاسم امامی.    
۵۵. یولیوس ولهاوزن، احزاب المعارضة السیاسیة الدینیة فی صدرالاسلام، ج۱، ص‌۲۵۸.
۵۶. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۵، بیروت.
۵۷. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۷، بیروت.
۵۸. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۲۶۲، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۵۹. کبیسی، عصر هشام‌ بن عبدالملک، ج۱، ص‌۴۵، بغداد ۱۹۷۵.
۶۰. مصعب ‌بن عبدالله زبیری، کتاب نسب قریش، ج۱، ص‌۱۶۳، چاپ الیفی بروفنیسال، قاهره ۱۹۵۳.    
۶۱. ابن‌ عبّدربه، العقد الفرید، ج‌۵، ص‌۱۷۶ـ ۱۷۷، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/ ۱۹۹۰.
۶۲. تاریخ ‌الخلفاء، چاپ غریازینویچ، ج۱، ص‌۳۸۳ـ۳۸۴، مسکو ۱۹۶۷.
۶۳. تاریخ ‌الخلفاء، چاپ غریازینویچ، ج۱، ص‌۴۰۱، مسکو ۱۹۶۷.
۶۴. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۷، ص۳۷۷.
۶۵. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۱۳ـ ۳۱۴، بیروت.
۶۶. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۶، بیروت.
۶۷. ابوعلی مسکویه، تجارب الامم، ج۱، ص‌۲۰، چاپ ابوالقاسم امامی.
۶۸. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۸، ص۳۶۹.
۶۹. ابوحنیفه دینوری، الاخبار الطوال، ج۱، ص‌۳۳۵، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰.    
۷۰. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۵، بیروت.
۷۱. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۱، بیروت.
۷۲. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۲۳، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۷۳. یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص‌۳۱۶، بیروت.
۷۴. یاقوت حموی، معجم البلدان، ذیل «زیتونه».
۷۵. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۸، ص۳۶۸.    
۷۶. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۵، بیروت.
۷۷. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۲۴، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۷۸. ابوعلی مسکویه، تجارب الامم، ج‌۳، ص‌۱۹، چاپ ابوالقاسم امامی.    
۷۹. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۲، بیروت.
۸۰. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۲۰، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۸۱. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج‌۳، ص‌۱۰۶، المسمی دیوان المبتدا و الخبر، بیروت ۱۳۹۱/ ۱۹۷۱.    
۸۲. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۱۶، بیروت.
۸۳. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۳، بیروت.
۸۴. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۱۳۱ـ۱۳۲، (بیروت).
۸۵. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۳، بیروت.
۸۶. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۲۶۲، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۸۷. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۲، بیروت.
۸۸. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۴۷، بیروت.
۸۹. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۴۲، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۹۰. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۹۹، بیروت.
۹۱. زبیر بن بکار، جمهرة نسب قریش و اخبارها، ج۱، ص‌۲۹۰ـ ۲۹۵، قاهره ۱۳۸۱.
۹۲. محمد بن یزید مبرد، الکامل، ج‌۴، ص‌۱۲۰ـ۱۲۵، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره.
۹۳. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۷، ص۴۴۲.
۹۴. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ زکار، ج۷، ص۴۴۶-۴۴۸.
۹۵. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۲۳، بیروت.
۹۶. ، طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۱۴۷ـ ۱۵۱، بیروت.
۹۷. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۱۴۷، بیروت.
۹۸. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۲۲۰، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۹۹. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص۲۲۴ـ ۲۲۶، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۱۰۰. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۲۹، بیروت.
۱۰۱. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۵۴، بیروت.
۱۰۲. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص۹۹، بیروت.
۱۰۳. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص۱۰۹، بیروت.
۱۰۴. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص۱۶۰، بیروت.
۱۰۵. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۷۹، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۰۶. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص۱۸۱، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۰۷. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص۱۸۶، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۰۸. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص۱۹۵، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۰۹. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۱۷ـ۳۱۸، بیروت.
۱۱۰. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۵۴، بیروت.
۱۱۱. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۷۳، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۱۲. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۱۷ـ۳۱۸، بیروت.
۱۱۳. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۲۲۵- ۲۲۷، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۱۱۴. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۱۸، بیروت.
۱۱۵. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۷۷، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۱۶. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۱۱۰، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۱۱۷. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۵۲، بیروت.
۱۱۸. ابوعلی مسکویه، تجارب الامم، ج‌۳، ص‌۳۹، چاپ ابوالقاسم امامی.    
۱۱۹. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۴۲۱۴۳، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۲۰. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۵۲، بیروت.
۱۲۱. ابوحنیفه دینوری، الاخبار الطوال، ج۱، ص‌۳۳۵۳۳۶، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰.    
۱۲۲. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۱۶، بیروت.
۱۲۳. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۴، ص‌۵۸۹۵۹۰، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۲۴. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۳۵، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۲۵. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۱۷، بیروت.
۱۲۶. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۱۶، بیروت.
۱۲۷. احمد بن یحیی بلاذری، فتوح البلدان، ج۱، ص‌۴۴۲، چاپ فؤاد سزگین، ۱۴۱۲/ ۱۹۹۲.
۱۲۸. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۱۷ـ۳۱۸، بیروت.
۱۲۹. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۶۸ـ۶۹، بیروت.
۱۳۰. ابن‌ اعثم کوفی، کتاب الفتوح، ج‌۴، ص‌۳۰۷، چاپ علی شیری، بیروت.
۱۳۱. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۲۲۲، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۱۳۲. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۷۲ـ۷۸، بیروت.
۱۳۳. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۶۲ ۱۶۹، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۳۴. ابن‌ اعثم کوفی، کتاب الفتوح، ج‌۴، ص‌۳۱۱، چاپ علی شیری، بیروت.    
۱۳۵. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۱۷، بیروت.
۱۳۶. احمد بن یحیی بلاذری، فتوح البلدان، ج۱، ص‌۴۴۲، چاپ فؤاد سزگین، ۱۴۱۲/ ۱۹۹۲.
۱۳۷. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۶۷، بیروت.
۱۳۸. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۲۲۵، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۱۳۹. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۹۶، بیروت.
۱۴۰. ازدی، ص‌۳۷.
۱۴۱. ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر والاعلام، حوادث و وفیات ۱۰۱ـ ۱۴۰، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، بیروت.
۱۴۲. ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر والاعلام، ج۱، ص‌۳۱۱، حوادث و وفیات ۱۰۱ـ ۱۴۰، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، بیروت.
۱۴۳. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۲۲۵، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۱۴۴. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۹۹ـ ۱۰۴، بیروت.
۱۴۵. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۱۰۵ـ ۱۰۷، بیروت.
۱۴۶. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۱۹۲، بیروت.
۱۴۷. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۲۵۰، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۴۸. تاریخ بخارا، ترجمۀ ابونصر احمد بن محمد ‌بن نصر قبادی، ج۱، ص‌۱۶۷، تلخیص ‌محمد بن زفربن عمر، چاپ مدرس رضوی، تهران ۱۳۶۳ش.
۱۴۹. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف،ج‌۲، ص‌۵۲۷، چاپ زکار.
۱۵۰. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۲۵، بیروت.
۱۵۱. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۱۶۱ـ۱۶۲، بیروت.
۱۵۲. ابن‌ سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۳۲۵، بیروت.
۱۵۳. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۱۶۳، بیروت.
۱۵۴. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص۱۶۵ـ ۱۶۶، بیروت.
۱۵۵. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۲، بیروت.
۱۵۶. ابن‌ عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج‌۱۹، ص‌۴۶۸، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۵۱۴۲۱/ ۱۹۹۵ ۲۰۰۱.    
۱۵۷. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف،ج‌۳، ص‌۴۲۷، چاپ زکار.
۱۵۸. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۲۵، بیروت.
۱۵۹. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۲۵، بیروت.
۱۶۰. ابن‌ عبّدربه، العقد الفرید، ج‌۵، ص‌۲۱۰، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/ ۱۹۹۰.
۱۶۱. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۱۸۱ـ ۱۸۲، بیروت.
۱۶۲. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۱۸۶، بیروت.
۱۶۳. حمید ‌بن احمد محلی، الحدائق الوردیه فی مناقب ائمه الزیدیه، ج۱، ص‌۲۶۰، چاپ مرتضی‌بن زید محطوری حسنی، صنعاء ۱۴۲۳/ ۲۰۰۲.
۱۶۴. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف،ج‌۳، ص‌۴۶۶، چاپ زکار.
۱۶۵. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۱۸۶ـ۱۸۷، بیروت.
۱۶۶. مسعودی، التنبیه والاشراف، ج‌۴، ص‌۴۳.
۱۶۷. ابوالعباس احمد بن ابراهیم حسنی، المصابیح، ج۱، ص‌۳۹۷ـ ۳۹۸، چاپ عبدالله‌ بن عبدالله‌ بن احمد حوثی، صعده ۱۴۲۲/ ۲۰۰۲.
۱۶۸. محمد بن احمد مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفةالاقالیم، ج۶، ص۴۹-۵۰.
۱۶۹. ابوالفرج ‌اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ج۱، ص‌۱۲۷، چاپ احمد صقر.
۱۷۰. طبری، تاریخ، ج‌۴، ص‌۲۵۴، بیروت.
۱۷۱. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۳، ص‌۹۲، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۷۲. طبری، تاریخ، ج‌۴، ص‌۲۵۴، بیروت.
۱۷۳. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۳، ص‌۹۲، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۷۴. سعد زغلول عبدالحمید، تاریخ المغرب العربی، ج۱، ص‌۲۸۶، اسکندریه ۱۹۷۹ـ ۱۹۹۰.
۱۷۵. حسین مونس، فجرالاندلس، ج۱، ص‌۱۸۷، دراسة فی تاریخ الاندلس من الفتح الاسلامی الی قیامالدولة الامویه (۷۱۱ـ ۷۵۶ م)، قاهره ۱۹۵۹.
۱۷۶. ابن رقیق، قطعة من تاریخ افریقیه و المغرب، ج۱، ص‌۷۳ـ ۷۴، چاپ عبدالله علی زیدان و عزالدین عمر موسی، بیروت ۱۹۹۰.
۱۷۷. ابن ‌عذاری، البیان المغرب فی اخبار الاندلس و المغرب ج۱، ص‌۵۱۵۳، چاپ ژ، س کولن وا لوی پروونسال، بیروت ۱۴۰۰/ ۱۹۸۰.    
۱۷۸. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۱۹۱، بیروت.
۱۷۹. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۹۲ ۱۹۳، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۸۰. ابن ‌عبدالحکم، کتاب فتوح مصر و اخبارها، ج۱، ص‌۳۶۵ـ ۳۶۷، چاپ محمد خجیری، بیروت ۱۴۱۶/ ۱۹۹۶.
۱۸۱. اخبار مجموعة فی فتح الاندرس، چاپ ابراهیم ابیاری، ج۱، ص‌۴۱، قاهره۱۴۱۰/ ۱۹۸۹.
۱۸۲. ابن ‌عبدالحکم، کتاب فتوح مصر و اخبارها، ج۱، ص‌۳۶۹ـ ۳۷۱، چاپ محمد خجیری، بیروت ۱۴۱۶/ ۱۹۹۶.
۱۸۳. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۶۰ـ۶۹، بیروت.
۱۸۴. تاریخ سیستان، چاپ محمدتقی بهار، ج۱، ص‌۱۲۶ـ۱۲۷، تهران ۱۳۱۴ش.
۱۸۵. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۹، ص‌۷۸، چاپ زکار.     []
۱۸۶. العیون والحدائق فی اخبار الحقایق، چاپ دخویه، ج‌۳، ص‌۱۰۸، لیدن ۱۸۷۱.
۱۸۷. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۹، ص۹، چاپ زکار.    
۱۸۸. العیون والحدائق فی اخبار الحقایق، چاپ دخویه، ج‌۳، ص‌۱۰۸ـ۱۰۹، لیدن ۱۸۷۱.
۱۸۹. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۴۰، بیروت.
۱۹۰. ابن ‌جوزی، المنتظم فی‌التاریخ الملوک والامم، ج‌۷، ص‌۱۱۷، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۱۲/ ۱۹۹۲.    
۱۹۱. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۹، ص۱۱، چاپ زکار.    
۱۹۲. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۲۲، بیروت.
۱۹۳. ابوعلی مسکویه، تجارب الامم، ج‌۳، ص‌۱۰۵، چاپ ابوالقاسم امامی.    
۱۹۴. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۹، ص۱۹-۲۳، چاپ زکار.    
۱۹۵. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص۳۲۲، بیروت.
۱۹۶. طبری، تاریخ، ج۷، ص۱۳۳، بیروت.
۱۹۷. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ‌ ص‌۲۰۹ ۲۱۱، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۱۹۸. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۹، ص۱۳، چاپ زکار.    
۱۹۹. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۱۳۰ـ۱۳۴، بیروت.
۲۰۰. ابوعلی مسکویه، تجارب الامم، ج‌۳، ص‌۱۰۵۱۰۹، چاپ ابوالقاسم امامی.    
۲۰۱. ابن ‌جوزی، المنتظم فی‌التاریخ الملوک والامم، ج‌۷، ص‌۱۹۴ ۱۹۵، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۱۲/ ۱۹۹۲.    
۲۰۲. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۹، ص۲۷، چاپ زکار.    
۲۰۳. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص‌۲۱۲، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۲۰۴. حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، ج۱، ص‌۲۸۴، چاپ عبدالحسین نوایی، تهران ۱۳۶۲ش.
۲۰۵. ابن ‌حبیب، المحبر، ج۱، ص‌۴۸۳، چاپ ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد، دکن ۱۳۶۱/ ۱۹۴۲.    
۲۰۶. محمد بن یزید مبرد، الکامل، ج۱، ص‌۳۱، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره.
۲۰۷. محمد بن یزید مبرد، الکامل، ج‌۴، ص‌۱۲۲، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره.
۲۰۸. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۱۲۸ـ۱۲۸، بیروت.
۲۰۹. محمد بن علی‌ ابن‌ طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیه والدول الاسلامیه، ج۱، ص‌۱۳۳، بیروت، دارصادر.
۲۱۰. اخبارالدولة العباسیه، چاپ عبدالعزیز دوری و عبدالجبار مطلبی، ج۱، ص‌۱۹۳ـ۱۹۴، بیروت ۱۹۷۱.
۲۱۱. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۵، بیروت.
۲۱۲. ابوعلی مسکویه، تجارب الامم، ج‌۳، ص‌۱۹، چاپ ابوالقاسم امامی.    
۲۱۳. ابوحنیفه دینوری، الاخبار الطوال، ج۱، ص‌۳۳۱، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰.
۲۱۴. محمد بن اسماعیل بخاری، کتاب التاریخ الکبیر،ج‌۳، جزء ۲، قسم ۱، ص‌۱۵۸، بیروت ۱۴۱۱/ ۱۹۹۱.
۲۱۵. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۲۶۳۲۶۴، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۲۱۶. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۲۸، بیروت.
۲۱۷. ابن‌ سعد، الطبقات الکبری، ج‌۵، ص‌۲۳۸، بیروت.
۲۱۸. ابوحنیفه دینوری، الاخبار الطوال، ج۱، ص‌۳۳۹، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰.    
۲۱۹. ابن‌ عماد، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج‌۱، ص‌۱۴۹، بیروت ۱۳۹۹/ ۱۹۷۹.
۲۲۰. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۸۰، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۲۲۱. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج‌۴، ص‌۴۰۱، چاپ شعیب ارنووط و دیگران، بیروت ۱۴۰۱ـ ۱۴۰۹.
۲۲۲. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۵۷، بیروت.
۲۲۳. حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، ج۱، ص‌۲۰۳، چاپ عبدالحسین نوایی، تهران ۱۳۶۲ش.
۲۲۴. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج‌۸، ص‌۱۲۰، چاپ علی‌اکبر غفاری، بیروت ۱۴۰۱.
۲۲۵. ابراهیم ‌بن محمد بیهقی، المحاسن و المساوی، ج‌۲، ص‌۲۳۲ـ۲۳۴، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره.
۲۲۶. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج‌۴، ص‌۴۰۵، چاپ شعیب ارنووط و دیگران، بیروت ۱۴۰۱ـ ۱۴۰۹.
۲۲۷. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج‌۱، ص‌۴۷۱، چاپ علی‌اکبر غفاری، بیروت ۱۴۰۱.
۲۲۸. ابن ‌ابی الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج‌۱۱، ص‌۴۳ـ۴۴، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۵ـ ۱۳۸۷/ ۱۹۶۵ـ ۱۹۶۷، چاپ افست، بیروت.
۲۲۹. محمد بن علی‌ ابن‌ طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیه والدول الاسلامیه، ج۱، ص‌۱۴۳، بیروت، دارصادر.
۲۳۰. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۲۳۲ـ ۲۳۵، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۲۳۱. عمروبن بحر جاحظ، البخلاء، ج‌۲، ص‌۲۰۲، قاهره ۱۹۶۳.
۲۳۲. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۲۸ـ۳۳۰، بیروت.
۲۳۳. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۳۷ـ ۱۳۸، بیروت ۱۳۸۵ـ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ـ ۱۹۶۶.
۲۳۴. ابن‌ عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج‌۷۴، ص‌۲۳، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۵ـ۱۴۲۱/ ۱۹۹۵ـ ۲۰۰۱.
۲۳۵. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۹، بیروت.
۲۳۶. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۹، بیروت.
۲۳۷. محمد بن علی‌ ابن‌ طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیه والدول الاسلامیه، ج۱، ص‌۱۳۴، بیروت، دارصادر.
۲۳۸. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج‌۳، ص‌۱۲۹، المسمی دیوان المبتدا و الخبر، بیروت ۱۳۹۱/ ۱۹۷۱.    
۲۳۹. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۹ـ ۲۱۰، بیروت.
۲۴۰. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۱۱، بیروت.
۲۴۱. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج‌۳، ص‌۱۲۹، المسمی دیوان المبتدا و الخبر، بیروت ۱۳۹۱/ ۱۹۷۱.    
۲۴۲. طبری، تاریخ، ج۷، ص‌۲۰۱، بیروت.
۲۴۳. طبری، تاریخ، ج‌۵، ص‌۲۶۱، بیروت.
۲۴۴. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۸، ص‌۳۶۸، چاپ زکار.    
۲۴۵. ابن ‌قتیبه، المعارف، ج۱، ص‌۳۶۵، چاپ ثروت عکاشه، قاهره ۱۹۶۰.    
۲۴۶. ۲۰۷، طبری، ج‌۷، ص‌۲۰۰، تاریخ، بیروت.
۲۴۷. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۱، بیروت.
۲۴۸. مسعودی، التنبیه والاشراف،ص۲۷۹.    
۲۴۹. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۲۶۲۲۶۳، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۲۵۰. ابن ‌قتیبه، الامامه و السیاسه، ج‌۲، ص‌۱۰۴، چاپ طه محمد زینی، قاهره ۱۳۷۸/ ۱۹۶۷.    
۲۵۱. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۱، بیروت.
۲۵۲. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۲۳۲، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۲۵۳. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۰، بیروت.
۲۵۴. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۲۶۲، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۲۵۵. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۲۳۲، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۲۵۶. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۰، بیروت.
۲۵۷. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۱، بیروت.
۲۵۸. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۲۶۱، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۲۵۹. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۰، بیروت.
۲۶۰. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۲۶۱، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۲۶۱. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۲۳۲، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۲۶۲. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۸، ص‌۳۶۹، چاپ زکار.    
۲۶۳. ابن ‌قتیبه، الامامه و السیاسه، ج‌۲، ص‌۱۰۴، چاپ طه محمد زینی، قاهره ۱۳۷۸/ ۱۹۶۷.    
۲۶۴. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۱، بیروت.
۲۶۵. ابن ‌قتیبه، الامامه و السیاسه، ج‌۲، ص‌۱۰۸، چاپ طه محمد زینی، قاهره ۱۳۷۸/ ۱۹۶۷.    
۲۶۶. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۲۶۵۲۶۷، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۲۶۷. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۲۸، بیروت.
۲۶۸. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۱۵، بیروت.
۲۶۹. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۲۶۱، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۲۷۰. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۹، ص‌۱۴۳، چاپ زکار .
۲۷۱. مصعب ‌بن عبدالله زبیری، کتاب نسب قریش، ج۱، ص‌۱۶۷۱۶۸، چاپ الیفی بروفنیسال، قاهره ۱۹۵۳.    
۲۷۲. ابن ‌قتیبه، المعارف، ج۱، ص‌۳۶۵، چاپ ثروت عکاشه، قاهره ۱۹۶۰.    
۲۷۳. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۸، ص‌۳۶۷-۳۶۸، چاپ زکار.    
۲۷۴. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۹، ص‌۲۹، چاپ زکار.    
۲۷۵. ابن ‌حبیب، المحبر، ج۱، ص‌۵۹، چاپ ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد، دکن ۱۳۶۱/ ۱۹۴۲.    
۲۷۶. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۲۸، بیروت.
۲۷۷. ابن ‌کثیر، البدایه و النهایه، ج‌۹، ص‌۳۴۲، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۰۸/ ۱۹۹۸.
۲۷۸. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص‌۲۲۵، چاپ مصطفی نجیب فواز و حکمت کشلی فواز، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.
۲۷۹. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۲۸ـ۳۲۹، بیروت.
۲۸۰. طبری، تاریخ، ج۷، ص‌۲۳۰ـ۲۳۱، بیروت.
۲۸۱. طبری، تاریخ، ج۷، ص۹۹، بیروت.
۲۸۲. طبری، تاریخ، ج۷، ص۱۰۹، بیروت.
۲۸۳. طبری، تاریخ، ج۷، ص۱۶۰، بیروت.
۲۸۴. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۷، بیروت.
۲۸۵. اخبارالدولة العباسیه، ص‌۵۳، چاپ عبدالعزیز دوری و عبدالجبار مطلبی، بیروت ۱۹۷۱.
۲۸۶. مصعب ‌بن عبدالله زبیری، کتاب نسب قریش، ج۱، ص‌۱۶۸، چاپ الیفی بروفنیسال، قاهره ۱۹۵۳.    
۲۸۷. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۷، بیروت.
۲۸۸. محمد بن احمد مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفةالاقالیم، ج‌۶، ص‌۸۸.
۲۸۹. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۴۹۳، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۲۹۰. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۵۸، بیروت.
۲۹۱. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۴۲۹، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۲۹۲. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج‌۳، ص‌۱۶۵، المسمی دیوان المبتدا و الخبر، بیروت ۱۳۹۱/ ۱۹۷۱.    
۲۹۳. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج‌۳، ص‌۱۲۹، المسمی دیوان المبتدا و الخبر، بیروت ۱۳۹۱/ ۱۹۷۱.    
۲۹۴. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۲۶۷، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۲۹۵. مسعودی، التنبیه والاشراف، ج۱، ص‌۲۷۹.    
۲۹۶. ابن ‌کثیر، البدایه و النهایه، ج‌۹، ص‌۳۵۲، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۰۸/ ۱۹۹۸.
۲۹۷. مسعودی، مجمل‌التواریخ والقصص، ص‌۳۱۰، چاپ ملک‌الشعراء بهار.
۲۹۸. مسعودی، مجمل‌التواریخ والقصص، ص‌۳۱۰، چاپ ملک‌الشعراء بهار.
۲۹۹. ابن ‌قتیبه، الامامه و السیاسه، ج‌۲، ص‌۱۰۴، چاپ طه محمد زینی، قاهره ۱۳۷۸/ ۱۹۶۷.    
۳۰۰. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۲۸، بیروت.
۳۰۱. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۵، بیروت.
۳۰۲. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۱۶ـ ۳۱۷، بیروت.
۳۰۳. ابن ‌قتیبه، الامامه و السیاسه، ج‌۲، ص‌۱۰۴، چاپ طه محمد زینی، قاهره ۱۳۷۸/ ۱۹۶۷.    
۳۰۴. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۷، بیروت.
۳۰۵. ابن ‌قتیبه، الامامه و السیاسه، ج۲، ص‌۱۰۷۱۰۸، چاپ طه محمد زینی، قاهره ۱۳۷۸/ ۱۹۶۷.    
۳۰۶. مسعودی، التنبیه والاشراف، ج۱، ص‌۲۷۹.    
۳۰۷. محمد بن علی‌ ابن‌ طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیه والدول الاسلامیه، ج۱، ص‌۱۳۲، بیروت، دارصادر.
۳۰۸. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۱، بیروت.
۳۰۹. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۱۷، بیروت.
۳۱۰. عمروبن بحر جاحظ، البخلاء، ص‌۱۵، قاهره ۱۹۶۳.
۳۱۱. محمد بن علی‌ ابن‌ طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیه والدول الاسلامیه، ج۱، ص‌۱۳۲، بیروت، دارصادر.
۳۱۲. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۲، بیروت.
۳۱۳. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۲۸، بیروت.
۳۱۴. التاج‌ فی اخلاق الملوک، منسوب به جاحظ،ج‌۲، ص‌۲۹۵، قاهره ۱۹۱۴.
۳۱۵. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۱، بیروت.
۳۱۶. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۱، بیروت.
۳۱۷. ذیل «رصافه»، یاقوت حموی، معجم البلدان.
۳۱۸. احمد بن یحیی بلاذری، فتوح البلدان، ج۱، ص‌۱۸۰، چاپ فؤاد سزگین، ۱۴۱۲/ ۱۹۹۲.
۳۱۹. محمد بن احمد مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفةالاقالیم، ص‌۱۶۵.    
۳۲۰. احمد بن یحیی بلاذری، فتوح البلدان، ج۱، ص‌۱۶۷، چاپ فؤاد سزگین، ۱۴۱۲/ ۱۹۹۲.
۳۲۱. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۱، بیروت.
۳۲۲. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۱، بیروت.
۳۲۳. ابن ‌قتیبه، الامامه و السیاسه، ج‌۲، ص‌۱۰۴، چاپ طه محمد زینی، قاهره ۱۳۷۸/ ۱۹۶۷.    
۳۲۴. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۳۶، بیروت.
۳۲۵. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۱۳۰۱۳۱، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۳۲۶. ابوعلی مسکویه، تجارب الامم، ج‌۳، ص‌۲۶۲۷، چاپ ابوالقاسم امامی.    
۳۲۷. ابن ‌جوزی، المنتظم فی‌التاریخ الملوک والامم، ج‌۷، ص‌۱۱۲، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۱۲/ ۱۹۹۲.    
۳۲۸. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۱، بیروت.
۳۲۹. ابن ‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج‌۵، ص‌۲۶۱، بیروت ۱۳۸۵ ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ ۱۹۶۶.    
۳۳۰. ابن‌ عبّدربه، العقد الفرید، ج‌۵، ص‌۱۸۸، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/ ۱۹۹۰.
۳۳۱. ابن‌ عبّدربه، العقد الفرید، ج۱، ص‌۴۵، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/ ۱۹۹۰.
۳۳۲. طبری، تاریخ، ج‌۷، ص‌۲۰۳، بیروت.
۳۳۳. حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، ج۱، ص‌۲۵۶، چاپ عبدالحسین نوایی، تهران ۱۳۶۲ش.
۳۳۴. ابوالفرج ‌اصفهانی، الاغانی، ج‌۷، ص‌۴ـ۵، قاهره، دارالکتب ۱۹۲۷ـ ۱۹۷۰.
۳۳۵. ابن‌ عبّدربه، العقد الفرید، ج‌۴، ص‌۹۵، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/ ۱۹۹۰.
۳۳۶. ابن‌ عبّدربه، العقد الفرید، ج‌۵، ص‌۱۸۳، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/ ۱۹۹۰.
۳۳۷. ابن ‌قتیبه، الامامه و السیاسه، ج‌۲، ص‌۱۱۰، چاپ طه محمد زینی، قاهره ۱۳۷۸/ ۱۹۶۷.    
۳۳۸. یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص‌۳۲۲، بیروت.
۳۳۹. محمد بن احمد مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفةالاقالیم، ج‌۶، ص‌۵۸.
۳۴۰. ابن‌ سعد، الطبقات الکبری، بیروت، ج‌۵، ص‌۳۲۶.
۳۴۱. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۲، ص‌۵۳۷، چاپ زکار.
۳۴۲. یعقوبی، تاریخ، ج‌۲، ص‌۳۵۶ـ ۳۵۷، بیروت.
۳۴۳. طبری، تاریخ، ج‌۱۱، ص‌۶۴۴، بیروت.
۳۴۴. مسعودی، مروج‌الذهب، ج۳، ص‌۲۰۷ـ۲۰۸، بیروت.
۳۴۵. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌۴، ص‌۴۴، بیروت.


منبع

[ویرایش]

دانشنامه جهان اسلام، موسسه دائرة المعارف الفقه الاسلامی، برگرفته از مقاله «هشام بن عبدالملک».    



جعبه‌ابزار