نفسذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



"ن ف س" در اصل لغت برخروج نسیم دلالت می‌کند و تنفس نیز به همین معنا می‌باشد. واژه نفس در کتاب‌های لغت، بیشتر به معنی ذات و حقیقت شی آمده است، "قتل فلان نفسه" یعنی ذات و حقیقت خودش را هلاک کرد. [۱] [۲]


تعاریف نفس در کلام فلاسفه

[ویرایش]

در مورد نفس در کلام فلاسفه دو گونه تعریف یافت می‌شود؛ تعریفی که به نفس از منظر علاقه‌اش به جسم می‌نگرد و تعریف دیگر از حیث اینکه جوهری مستقل و قائم به ذات است؛ در صورت اول نفس صورت جوهری برای جسم آلی است و بالتبع این دو جوهر (نفس و جسم) صورت و هیولا برای جوهر مرکبی هستند که همان موجود زنده است و در حالت دوم هر کدام از نفس و جسم جوهر مستقلی هستند. [۳] در واقع باید گفت که این نفس یک چیز بیشتر نیست، اما گاهی به جنبه متعلق بودن آن به بدن، نظر می‌شود و گاهی به جنبه وجود جوهری آن که امری غیر از وجود تعلق آن به بدن است. برای روشن شدن این دو جنبه مثالی می‌آوریم: اگر ما بخواهیم "بنا" را تعریف کنیم، لزوما می‌باید از مفهوم "بنا" در تعریف آن استفاده کنیم، مثلا بگوییم: بنا کسی است که بنا یا ساختمان را می‌سازد و علت آن اینست که بنا یک مفهوم اضافی است و لذا برای شناسایی آن در نظر گرفتن نسبت آن با متعلق اضافه (بنا) ضروری است. حال، همین شخص بنا علاوه بر این جنبه بنا بودن، انسان نیز هست. ولی آیا با شناخت تعریف بنا، ما مفهوم انسان را نیز می‌توانیم بشناسیم؟ [۴]
نکته مهم در اینجاست که در صورتی که موجود مجردی باشد و هیچ ارتباطی با بدن نداشته باشد فلاسفه نام عقل بر آن می‌نهند؛ اما اگر موجود مجردی (مثل نفس) باشد که با بدن در ارتباط است، ولی نگاه ما به آن جنبه ارتباطش با بدن نباشد، این نگاه به همان ذات نفس است که به جنبه تعلقی‌اش به بدن نظر نشده است که در مثال ما می‌شود نگاه به بنا نه از جنبه بنا بودن بلکه از جهت انسان بودن وی.

دیدگاه ملاصدرا

[ویرایش]

در خصوص این مطلب صدرالمتالهین نظریه خاصی دارد؛ برخلاف سایر حکما وی معتقد است که حقیقت نفس، یک حقیقت تعلقی و اضافی است. بنابراین اصلا نمی‌توان به او نگاه مستقل و بی‌ارتباط با بدن کرد. برخلاف بنا که دارای ذاتی مستقل است. همچنین نمی‌توان گفت که جنبه تعلقی نفس یک چیز است و حیثیت ذات نفس چیز دیگری است، بلکه حقیقت نفس، حقیقت تعلقی است. [۵]

تعریف نفس

[ویرایش]

تعریفی که ما خواهیم آورد، ناظر به حالت تعلقی نفس است که بنابر نظر ملاصدرا از حقیقت نفس جدایی ندارد و بنابر نظر سایر حکما، تعریفی غیر از ذات نفس است.
برای نفس تعریفات گوناگونی ارائه شده است ولی قبل از آنکه به تعریف مفصل و مشخص کردن چارچوب‌های منطقی و دقیق نفس بپردازیم، به جهت آمادگی ذهن خواننده به تعریفی اجمالی از نفس اشاره می‌کنیم: "نفس قوه‌ای است که در جسم موجود است، یا به آن تعلق می‌گیرد و منشا آثار گوناگون می‌گردد". توضیح آنکه برخی اجسام دارای آثاری می‌باشند که به صورت یکنواخت از آنها ظهور می‌یابند. مثلا آتش همواره دارای سوزندگی یا ایجاد حرارت است، یخ نیز همواره سرد و خورشید همیشه سوزان است و نور افشانی می‌کند. بنابراین آثار این اجسام به صورت یکنواخت ظاهر می‌گردد، ولی اجسام دیگری هستند که آثار یکنواختی ندارند؛ مثلا، انسان گاهی نشسته است و گاهی ایستاده، زمانی می‌بیند و زمانی می‌شنود و همچنین دارای ادراکات متفاوتی است. این آثار از مبدا واحدی سرچشمه می‌گیرند که نام آن را "نفس" می‌گذاریم. [۶]
در بیان تعریف مفصل از نفس، حکمای اسلامی تعریفی از نفس آورده‌اند که تقریبا همگی در آن اتفاق نظر دارند، گرچه گاها الفاظ ایشان در بیان مقصود گوناگون است. آن تعریف اینگونه است: "نفس کمال اول برای جسم طبیعی آلی دارای حیات بالقوة است". [۷] آنچنان که منقول است این تعریف اولین بار توسط ارسطو ارائه شده است. ابن سینا در کتاب شفاء این تعریف را با کمی تفاوت آورده است:
"نفس کمال اول برای جسم طبیعی آلی است" [۸] صدرالمتالهین در کتاب اسفار نیز عین این تعریف را قبول کرده است. [۹] اما از افلاطون تعریف دیگری نقل شده است: "نفس جوهری است که جسم نیست و به بدن حرکت می‌دهد" [۱۰] که کمتر مورد قبول قرار گرفته است. بنابراین ما به بررسی تعریف اول که بزرگان فلاسفه مسلمان پذیرفته‌اند می‌پردازیم.


قیود تعریف نفس

[ویرایش]

در تعریف فوق اصطلاحاتی به کار برده شده که برای روشن شدن چیستی نفس آنها را با توضیح بیشتری ارائه می‌کنیم.

← کمال اول


کمال اول: بطور کلی کمال عبارت است از آنچه که شی را بالفعل می‌کند. [۱۱] آنچنانکه در نوشته‌های ابن سینا و ملاصدرا این موضوع عیان است، بهترین تعریف برای نفس تعریف به کمال بودن نفس است؛ زیرا بعضی نفس را به "قوه" تعریف کرده‌اند که این تعریف یا از این جهت است که نفس مبدا صدور فعل است یا از این جهت که قبول صور محسوسه و معقوله را می‌کند. گروهی دیگر نفس را به "صورت" تعریف کرده‌اند و این تعریف از جهت ماده‌ای است که نفس با آن در ارتباط است. یعنی این نفس است که به ماده صورت می‌دهد و آن را از قوه به فعلیت می‌رساند. باید گفت که هر دوی این تعریفات تا حدی صحیح هستند ولی هیچ‌کدام، آن جامعیتی که تعریف نفس به کمال دارد را ندارند. زیرا هر صورتی کمال است ولی بعضی از کمالات مثل حالت نفس مجرد، نام کمال بر آنها صدق می‌کند ولی به آنها نمی‌توان نام صورت نهاد. از آن طرف، هر قوه‌ای کمال است ولی نفس همیشه قوه نیست، به این معنا که مبدا فعل باشد، بلکه گاه حالت انفعالی دارد که این می‌شود آن معنای دوم از قوه که به معنای قبول کنندگی است. در این صورت، بهترین تعریف از نفس که همه جوانب نفس، حتی آن جنبه مفارق بودن را هم دربر بگیرد، همین تعریف به کمال است. زیرا عنوان کمال هم نفس غیر مفارق و هم نفس مفارق، هم حالت فاعلی و هم حالت انفعالی نفس را شامل می‌شود. به این ترتیب هر کدام از اصطلاحات گفته شده درباره نفس فقط به جنبه‌هایی از نفس اشاره می‌کنند که واژه کمال جامع همه آنهاست. [۱۲] [۱۳] این کمال دو نوع است:
الف- کمال اول: آن چیزی که نوع را بالفعل می‌کند به این صورت که با اضافه شدن این کمال به جنس (که امری کلی و مبهم است)، نوع شکل می‌گیرد و به عبارتی دیگر به آن منوع، صورت نوعیه و فصل هم می‌گویند. از آن‌رو بر این کمال عنوان "اول" صدق می‌کند که بر نوع مقدم است (زیرا فصل است و فصل رتبتا بر نوع مقدم است). کمال اول مثل ناطق بودن برای انسان است. اگر به طور مثال حیوان را به عنوان جنس برای انسان لحاظ بکنیم، ناطق بودن انسان می‌شود، فصل آن انسان، که به آن انسان تشخص بخشیده و آن را از حیوان بودن خارج کرده و انسانیت به وی بخشیده است. یعنی در اینجا، این فصل ناطقیت است که باعث تشخص نوع گردیده و موجب شده است تا نوع شکل بگیرد.
ب- کمال ثانی: کمالی است که به دنبال نوع می‌آید. این همان آثار حیات است که به دنبال نوع می‌آید. این کمال را از آنرو کمال ثانی می‌گویند که در پی کمال اول می‌آید و نوع را در صفاتش کمال می‌بخشد؛ مانند دیدن و حرکت کردن برای انسان [۱۴] که هر یک از این دو صفت بعد از شکل گیری شخصیت آن موجود می‌آیند.

← جسم طبیعی


هدف از این قید خارج نمودن جسم صناعی از تعریف است. فرق بین جسم طبیعی و صناعی در این است که جسم صناعی دارای صورت طبیعی که وحدت بخش اجزای آن باشد نیست، بلکه به واسطه عامل خارجی دارای صورت و شکل شده است، مثلا گفته می‌شود "صندلی یکی از اجسام است" و حال آنکه ماهیتی حقیقی و صورتی طبیعی به نام "صندلی" نداریم، بلکه آنچه صندلی نامیده می‌شود، مثلا همان چوب است که به وسیله نجار شکل و صورت خاصی گرفته است. [۱۵] بنابراین صندلی یک جسم صناعی است که نمی‌توان گفت دارای نفس است.

← آلی


اجسام طبیعی دو گونه‌اند؛ گروهی کمالات ثانیه اشان به وسیله آلات و قوا از آنها صادر می‌شود مانند گیاهان، حیوانات و انسان‌ها و گروهی دیگر بدون واسطه قوا و آلات، کمالات ثانیه از آنها سر می‌زند مانند صورت‌های عنصری (آب، خاک، هوا و آتش) و صورت‌های معدنی (یاقوت، طلا و...) این گروه دوم که بدون واسطه، کمالات ثانیه از آنها صادر می‌شود دارای نفس نیستند. [۱۶]پس منظور از قید آلی این است که جسم طبیعی مرکب از آلات یا اعضاء باشد. [۱۷]
در نتیجه جسمی دارای نفس است که اولا طبیعی باشد نه صناعی و ثانیا آثار و افعالی که از او صادر می‌شود به واسطه آلات و اعضایی که دارد از او صادر شود.
بنابر تعریفی که از ابن سینا در شفاء نقل کردیم و مورد پذیرش صدرالمتالهین هم واقع شده بود: مقصود از "آلت" در تعریف مورد بحث، اعضای جسمانی نیست بلکه مراد قوایی نظیر قوه غاذیه (قوه تغذیه)، نامیه (قوه رشد) و مولده (قوه تولید مثل) در نفس نباتی، و قوایی همچون حس و خیال در نفس حیوانی است. بنابراین تلقی از قید آلت نفس فلکی هم داخل در تعریف می‌شود؛ زیرا گرچه جسم فلک دارای اعضاء نیست ولی بنابر طبیعیات قدیم، نفس فلکی دارای قوای احساس و تحریک هست. [۱۸]

← دارای حیات بالقوة


بنابر این قید که در بعضی از تعاریف نفس آمده است، لازم نیست که همه علائم حیات بالفعل در موجودی باشد که ما آن را دارای نفس بدانیم، بلکه قوه آن کافی است؛ یعنی افعالی که از زندگان صادر می‌شود لازم نیست دائمی باشد، بلکه گاه بالقوه باشد و گاه بالفعل. [۱۹]
در تعریف مذکور اگر آلت را صرفا به معنی اعضاء بگیریم، جامع نفوس سه‌گانه زمینی است که نفوس نباتی حیوانی و انسانی است؛ و نفوس زمینی در مقابل نفوس سماوی است. نفوس سماوی به نفوسی می‌گویند که طبق طبیعیات قدیم، علما برای افلاک قائل بودند. [۲۰] اما اگر آلت را به معنای قوا بگیریم شامل نفوس فلکی نیز می‌شود.

معانی نفس

[ویرایش]

نفس در لسان عرب و کتاب و سنّت و اشعار و بیانات فارسی و عربی، در معانی متعدد استعمال شده است که به بعضی از موارد آن اشاره می‌شود.

← معنای اوّل


معنای اوّل این است که نفس گفته می‌شود و از آن، حیثیت و ناحیه وجود انسان قصد می‌شود که اگر کنترل نشود و عقل با کمک نیروی بازدارنده ایمان آن را در حدّ اعتدال بین افراط و تفریط نگاه ندارد، سبب شقاوت و سقوط انسان می‌گردد، باید عقل با نیروی بازدارنده و راننده ایمان، نفوسی را که سستی و وقوف و عقب‌ماندگی و تنبلی دارند به‌پیش براند و نفوس حادّ و سرکش و افراطی را از طغیان بازدارد.
این بُعد وجود انسان، همان غرایز گوناگون او مثل غریزه شهوت، غضب، حبّ ‌نفس، حبّ ‌جاه و سایر میل‌ها و غرایز است، اگرچه همه را تحت سه قوّه «شهویه و غضبیه و واهمه» می‌شمارند، وجود انسان، میدان عملیات این غرایز و تنازع آنهاست و به این ملاحظه، «نفس در برابر عقل» گفته می‌شود.

←← موضع‌گیری در برابر نفس


در قرآن مجید می‌فرماید: (وَاَمّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی• فَاِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَاْوی)؛ [۲۱]«و آن‌کس که از مقام پروردگارش ترسان باشد و نفس را از هوا باز دارد؛ قطعاً بهشت جایگاه اوست!»
هوایی که در این آیه ذکر شده، ظاهراً همان هوای‌نفس و تاثیر غریزه زیاده‌طلبی بشر در غرایز دیگر است. زیاده‌جویی‌های نفس در اعمال غرایز و میل او به خوش‌گذرانی و عیش و تن‌پروری و بیکاری و افراط در هوای‌نفس است که باید نفس را از آن بازداشت و در این راه انسان باید تا آنجا جلو برود و ترقی کند که دواعی نفسانی در اعمال این غرایز را در خود بمیراند، و معنای «مُوتُوا قَبْلَ اَنْ تَمُوتُوا» [۲۲] را در خود حاصل سازد.
با این نفس باید مجاهده کرد؛ جهاد اکبری که پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) به مردمی که از جهاد با دشمن خدا برگشته بودند، فرمود: «مَرحَباً بِقَومٍ قَضَوا الْجِهادَ الْاَصْغَرَ وَبَقِیَ عَلَیْهِم الْجِهادُ الْاَکْبَرُ»؛ [۲۳] [۲۴] [۲۵] [۲۶]
همین جهاد با نفس است که بسیار دشوار است و حتی بعضی از عواملی که در جهاد با کفار یار و مددکار انسانند یا حداقل مانع نیستند، در اینجا در کنار نفس، با شخص مجاهد در ستیزند. و چه‌بسا انسان گمان کند که نفس را رام کرده و بر آن مسلط شده است، درحالی‌که همین گمان، از تسویلات و اغوائات نفس است و چنان نفس او را در معرکه‌های مختلف مغلوب می‌نماید که بسا جبران آن شکست به‌زودی ممکن نگردد.
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست
نفس را هفتصد سر است و هر سری
کو به دریاها نگردد کم و کاست
از ثری بگذشته تا تحت‌الثری

اگر انسان زمام نفس را در اختیار بگیرد، نفس یار و مددکار او در سلوک طریق کمال و سیر الی‌الله خواهد شد و از سوی‌ دیگر: اگر آن را به‌حال‌خود واگذارد، تقاضاهای عجیب و غریب و مهلک و وحشتناک از او می‌نماید و هرچه بیشتر به تقاضای او توجه کند، تقاضاهای خطرناک او بیشتر می‌شود.
النَّفْسُ رَاغِبَةٌ اِذا رَغَّبْتَها
وَاِذا تُرَدُّ اِلی قَلِیلٍ یَقْنَعُ («نفس وقتی به آن رو بدهی زیاده‌خواهی کند و اگر به کم برگردانده شود به آن قناعت می‌کند».)

باری، چه‌ بسیار قهرمانان و زورمندان که در میدان نبرد با نفس مانند گنجشکی ضعیف، خوار و ذلیل می‌باشند.
مردی، گمان مبر که به پنجه است و زور کتف
با شیرمردیت سگ ابلیس صید کرد
با نفس اگر برآیی دانم که شاطری
‌ای بی هنر بمیر که از گربه کمتری
و از بهترین اشعاری که وضع نفس و چگونگی موضع‌گیری در برابر آن را تشریح می‌کند، این اشعار «بوصیری» در قصیده معروف به «قصیدة‌البردة» است.
النَّفْسُ کَالطفْلِ اِنْ تَهْمِلْهُ شَبَّ عَلی
کَمْ حُسِّنَتْ لَذَّةٔ لِلْمَرءِ قاتِلُهُ
وَخالِفِ النَّفْسَ والشَّیْطانَ وَاعْصِمهُما
حُبِّ الرِّضَاعِ، وَاِنْ تَفْطِمْهُ یَنْفَطِم
مِنْ حَیْثُ لَمْ یَدْرِ اَنَّ السَّمَّ فِی الدَّسَمِ
وَاِنْ هُمَا مَحَّضَاکَ النُّصْحَ فَاتَّهِمِ («نفس مانند کودک است که اگر او را به‌ حال‌ خود بگذاری، بر دوستی شیرخوارگی به‌بار می‌آید ‌و اگر از شیر بازگیری، باز گرفته می‌شود. چه‌بسا نیک جلوه می‌کند برای آدم لذتی که کشنده اوست، از آن‌ جهت که نمی‌داند سمّ در چربی است. و مخالفت کن نفس و شیطان را و نافرمانی کن آنها را و اگر تو را خالصانه خیرخواهی نمایند، آنها را متهم بشمار و به آن بدبین باش».)

←← مذمت نفس


در حدیث است: «جاهِدْ هَواکَ کَما تُجَاهِدُ عَدُوَّکَ»؛ [۲۷] [۲۸] [۲۹] «با هوای‌ نفست بجنگ کما اینکه با دشمنت جنگ می‌کنی»
از این حدیث و بعضی احادیث دیگر استفاده می‌شود که نفس به‌خودیِ خود مذمّتی ندارد؛ بلکه متابعت هوای او و تحت ضوابط عقلی و شرعی قرارندادن او، مذموم و خطرناک است.
چنان‌که در نهج‌البلاغه از حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) روایت است: «اِنَّ اَخْوَفَ مَا اَخَافُ عَلَیْکُمُ اثْنانِ اتِّبَاعُ الْهَوی وَطُولُ الْاَمَلِ؛ فَاَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوی فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ، وَاَمّا طُولُ الْاَمَلِ فَیُنْسِی الاْخِرَةَ»؛ [۳۰]«همانا ترسناک‌ترین چیزی که من برای شما می‌ترسم، دو چیز است: تبعیت هوا و هوس و طولانی‌کردن آرزوها، که تبعیت هوا و نفس از حقّ جلوگیری می‌کند و طولانی‌کردن آرزوها آخرت را به باد فراموشی می‌سپارد»

← معنای دوم


معنای دوم این است که گاهی نفس گفته می‌شود و از آن، یکی از حالات و شئون مختلف آن قصد می‌شود؛ مانند «نفس اماره» که صاحب خود را به بدی امر می‌کند، چنان‌که در قرآن مجید می‌فرماید: (وَما اُبَرِّئُ نَفْسِی اِنَّ النَّفْسَ لَاَمّارَةٌ بِالسُّوءِ اِلاّ ما رَحِمَ رَبِّی)؛ [۳۱]«من هرگز خودم را تبرئه نمی‌کنم، که نفس (سرکش) بسیار به بدی‌ها امر می‌کند مگر آنچه را پروردگارم رحم کند!»
اگر الف و لام در کلمه «النفس» برای جنس یا استغراق باشد؛ ظاهر آن این است که جنس نفس یا هر نفسی امّاره به سوء است؛ امّا با توجّه به آیات دیگر و احادیث و روایات و اینکه فطرت بشر بر هدایت و مسیر راه صواب است، این احتمال مردود است، چنان‌که در حدیث است: امام زین‌العابدین (علیه‌السّلام) در برابر این سخن حسن بصری که گفت: «العَجَبُ ممّنْ نَجا کَیْفَ نَجا»؛ «تعجب دارم از کسی که نجات یافت، چگونه نجات یافت»
فرمود: «العَجَبُ ممّنْ هَلَکَ کَیْفَ هَلَکَ»؛ [۳۲] [۳۳]«تعجب دارم از کسی که هلاک گردید چگونه (و چرا) هلاک گردید»
سخن حسن بصری بر این مبناست که: سیر عادی هرکسی به‌سوی هلاکت است، لذا اگر کسی نجات یافت جای شگفتی است؛ ولی رهنمود امام (علیه‌السّلام) این است که مسیر عادی هرکسی به‌سوی رستگاری و کمال و رسیدن به قرب‌ الهی و وصال معنوی است؛ لذا اگر کسی نجات یافت، جای تعجب نیست که با فطرتی که انسان دارد و با وسایل و نعمت‌هایی که در اختیار دارد و می‌تواند از همه، در سیر الی‌الله تعالی یاری بگیرد و همه را با خود همکار سازد و با این‌ همه هدایت‌های فطری و عقلی و شرعی هلاک گردد، این هلاکت جای تعجب است.
بنابراین ظاهراً الف و لام در کلمه «النفس» برای عهد است و مقصود همان نفس امّاره است و مراد از نفس امّاره هم نفس انسان در حال سقوط و سیرهای حیوانی اوست و در روایاتی که در مذمّت نفس رسیده، مراد همین نفس است و دستوراتی که برای تهذیب و تزکیه نفس و جهاد با آن رسیده یا مستقیماً به جهاد با این نفس نظر دارند یا پیشگیری‌هایی را پیشنهاد می‌نمایند که نفس انسان متمایل به این حال نگردد و در سیر کمالی خود فعّال‌تر شود.
مقامات چهارگانه‌ای‌ که علمای اخلاق با استفاده از راهنمایی‌های قرآن مجید و اهل‌بیت طی آن مقامات را توصیه نموده‌اند، یا خط جهاد با نفس است و یا مربوط به تکمیل نفس این مقامات، عبارتند از: «محاسبه» و «مشارطه» و «معاتبه» و «معاقبه»، چنان‌که در احادیث نیز وارد شده است: «حاسِبُوا اَنْفُسَکُمْ قَبْلَ اَنْ تُحاسِبُوا، وَزِنُوها قَبْلَ اَنْ تُوزَنُوا، وَتَجَهَّزُوا لِلْعَرْضِ الْاَکْبَرِ»؛ [۳۴] [۳۵]«محاسبه نمایید خود را پیش از اینکه در معرض حساب روز قیامت قرار بگیرید، و بسنجید آن را پیش از آن که سنجیده شوید و برای حساب روز قیامت آماده گردید»
و در روایات است: شخصی از بنی‌اسرائیل چهل ‌سال عبادت کرد و سپس قربانی نمود، قربانی او مقبول نشد. نفس خود را مورد عتاب و سرزنش قرار داد و گفت: «ما اُوتِیتُ اِلاّ مِنْکَ وَمَا الذَّنْبُ اِلاّ لَکَ»؛ [۳۶] [۳۷] [۳۸] «به من وارد نشد (آنچه وارد شد) مگر از تو و گناه نیست مگر برای تو»
به او خطاب شد: توبیخی که به نفس خود کردی، از عبادت چهل‌ ساله‌ات بهتر است.
و در «مشارطه» می‌توان نذر زجر از گناه را مثال آورد، چنان‌که در «معاقبه» نیز می‌توان به کفارات استشهاد نمود. باری، از نام‌های دیگری که نفس به‌مناسبت شئون و حالات دیگر دارد؛ یکی «نفس لوامه» و دیگری «نفس مطمئنّه» است.

پانویس

[ویرایش]
 
۱. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج۶، ص۲۳۳، قم، ایران، ادب حوزه ۱۳۶۳.    
۲. ابن فارس، احمد بن فارس، معجم مقائیس اللغه، ذیل «نفس».    
۳. بدوی، عبدالرحمن، موسوعة الفلسفة مدخل نفس، ج۲، ص۵۰۶_ ۵۰۷، بیروت، موسسه عربیه الدراسات والنشر۱۹۸۴.
۴. ابن سینا، النفس من کتاب الشفاء، ص۲۱، قم، موسسه بوستان کتاب، ۱۳۸۵.    
۵. صدرالدین شیرازی، محمد، الحکمة المتعالیة فی الاسفار الاربعة، ج۸، ص۱۱، بیروت دار احیاء التراث الغریی ۱۹۹۹.    
۶. سعیدی مهر، محمد، شرح جلد هشتم اسفار، ج۱، ص۴۰، قم، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمة‌الله‌علیه ، ۱۳۷۵.
۷. طوسی، نصیرالدین، شرح الاشارات والتنبیهات، ج۲، ص۳۴۷، قم مطبوعات دینی ۱۳۸۳.
۸. ابن سینا، النفس من کتاب الشفاء، ص۲۲، انتشارات بوستان کتاب.    
۹. صدرالدین شیرازی، محمد، الحکمة المتعالیة فی الاسفار الاربعة، ج۸، ص۱۶.    
۱۰. حسن‌زاده، حسن، شرح العیون فی شرح العیون، ص۱۱۱، ۱۳۸۷، قم، موسسه بوستان کتاب.
۱۱. آملی، محمدتقی، درر الفواید تعلیقه بر شرح منظومه، ج۲، ص۲۹۶، قم، موسسه دارالتفسیر ۱۳۷۴.
۱۲. ابن سینا، النفس من کتاب الشفاء، ص۱۵ ۱۸، انتشارات بوستان کتاب، ۱۳۸۵.    
۱۳. صدرالدین شیرازی، محمد، الحکمة المتعالیة فی الاسفار الاربعة، ج۸، ص۷ ۱۰، بیروت دار احیاء التراث الغریی ۱۹۹۹.    
۱۴. آملی، محمدتقی، درر الفواید تعلیقه بر شرح منظومه، ج۲، ص۲۹۶، قم، موسسه دارالتفسیر ۱۳۷۴.
۱۵. مصباح یزدی، محمدتقی، شرح جلد هشتم اسفار اربعه، ج۱، ص۷۸-۷۹، قم، انتشارات موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی ۱۳۷۷.
۱۶. الحکمة المتعالیة فی الاسفار الاربعة، صدر الدین شیرازی، محمد،، ج۸، ص۱۶، بیروت دار احیاء التراث الغریی ۱۹۹۹.    
۱۷. صلیبا، جمیل، فرهنگ فلسفی، ترجمه منوچهر صانعی دره بیدری، مدخل نفس، تهران، انتشارات حکمت، ۱۳۶۶.
۱۸. مصباح یزدی، محمدتقی، شرح جلد هشتم اسفار اربعه، ج۱، ص۸۴.
۱۹. حسن‌زاده آملی، حسن، معرفت نفس، ج۲، ص۳۱۶، بیجا، انتشارات علمی فرهنگی ۱۳۶۲.
۲۰. حسن‌زاده آملی، حسن، معرفت نفس، ج۲، ص۳۱۷.
۲۱. نازعات/سوره۷۹، آیه۴۰ - ۴۱.    
۲۲. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج۶۹، ص۳۱۷.    
۲۳. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۵، ‌ص۱۲.    
۲۴. صدوق، ‌محمد بن علی، الامالی، ‌ص۵۵۳.    
۲۵. صدوق، ‌محمد بن علی، معانی‌الاخبار، ‌ص۱۶۰.    
۲۶. حرعاملی، محمد بن حسن، وسائل‌الشیعه، ج۱۵، ‌ص۱۶۱ - ۱۶۳.    
۲۷. صدوق، محمد بن علی، من لایحضره‌ الفقیه، ج۴، ص۴۱۰.    
۲۸. حرعاملی، محمد بن حسن، وسائل‌الشیعه، ج۱۵، ‌ص۲۸۰.    
۲۹. بوصیری، ‌ قصیدةالبرده، ‌ تراثنا، ش۲۳، ‌ص۱۷۳ - ۱۷۵.
۳۰. امام علی (علیه‌السلام)، نهج‌البلاغه، خطبه ۴۲، ج۳، ‌ص۳۸.    
۳۱. یوسف/سوره۱۲، آیه۵۳.    
۳۲. سیدمرتضی، علی بن حسین، امالی، ج۱، ص۱۶۲.    
۳۳. مجلسی، محمدباقر، ‌بحارالانوار، ج۷۸، ص۱۵۳.    
۳۴. حر عاملی، ‌محمد بن حسن، وسائل‌الشیعه، ‌ج۱۶، ‌ص۹۹.    
۳۵. مجلسی، محمدباقر، محمدباقر، بحارالانوار، ج۷۰، ‌ص۷۳.    
۳۶. حمیری قمی، عبد الله بن جعفر، ‌قرب‌الاسناد، ص۳۹۲.    
۳۷. طبرسی، ‌علی بن حسن، مشکاة‌الانوار، ص۴۳۰.    
۳۸. مجلسی، محمدباقر، محمدباقر، بحارالانوار، ج۷۱، ‌ص۲۳۴.    


منبع

[ویرایش]

سایت پژوهه، برگرفته از مقاله «چیستی نفس».    
پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر آیت‌الله صافی گلپایگانی، برگرفته از مقاله «نفس»، تاریخ بازیابی ۱۳۹۶/۰۳/۲۲.    



جعبه‌ابزار