عبدالله بن عفیف ازدی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



عبدالله بن عفیف ازْدِی غامِدِی والِبی، از شیعیان علی علیه السلام بود که در جنگ جمل و صفین همراه آن حضرت شرکت داشت.


امس با نماز

[ویرایش]

وی که چشم چپش را در جنگ جمل و چشم راستش را در جنگ صفین از دست داده بود، پیوسته تا شب در مسجد اعظم کوفه سرگرم نماز بود و پس از فراغت از ن ماز به خانه بازمی‌گشت.

دفاع از اهل بیت(ع) در مسجد کوفه

[ویرایش]

روزی ندای نماز جماعت داده شد و مردم در مسجد اعظم کوفه اجتماع کردند. ابن زیاد به منبر رفت و گفت: سپاس خدای را که حق را آشکار و امیرالمؤمنین، یزید، و پیروان او را یاری نمود و دروغ‌گوی پسر دروغ‌گو، حسین بن علی، و شیعیان او را کشت.
هنگامی که عبدالله سخن ابن ‌زیاد را شنید برخاست و گفت: ای پسر مرجانه! دروغ‌گو و پسر دروغ‌گو تو و پدرت و آن کسی که تو را والی کوفه کرد و پدر او هستید. ای پسر مرجانه آیا فرزندان پیامبران را می‌کشید و سخن راستگویان را می‌گویید؟!
[۱۲] تذکرة الخواص، ابن جوزی، ج۱، ص۲۳۲- ۲۳۳.

ابن‌ زیاد خشمگین گردید و گفت: گوینده چه کسی بود؟
عبدالله گفت: من بودم ای دشمن خدا! فرزندان پاک -رسول خدا- را که خداوند آنها را از هرگونه آلودگی پاک و منزّه گردانیده می‌کشی و به گمانت هنوز مسلمانی! به دادم برسید! کجایند فرزندان مهاجر و انصار که از این ناپاک، که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او و پدرش را لعن کرد، انتقام بگیرند.
این سخن بر خشم ابن‌ زیاد افزود و رگ‌های گردنش باد کرد و گفت: وی را نزد من آورید. مأموران به سوی وی شتافتند و دستگیرش نمودند. عبدالله شعار ازْد، «یا مبرور» را سر داد. عبدالرحمان بن مخنف که در مجلس نشسته بود، گفت: وای بر غیر تو، خود و قوم‌ت را به کشتن دادی.

نجات عبدالله

[ویرایش]

در آن زمان هفتصد جنگاور ازْدِی در کوفه بودند، عدّه‌ای از جوانمردان ازْد برخاستند و عبدالله را نجات دادند و نزد خانواده‌اش بردند.

مبارزه عبدالله

[ویرایش]

ابن زیاد فرمان داد: بروید این نابینای ازدی را، که خداوند دلش را همانند چشمش کور گرداند، نزد من بیاورید. جمعی بدین منظور رفتند. چون خبر به طایفه ازد رسید جمع شدند و قبیله‌های یمن به آنها پیوستند تا مانع دستگیری عبدالله شوند. چون خبر اجتماع آنها به ابن ‌زیاد رسید قبیله‌های مُضَر را به همراهی محمد بن اشعث به جنگ آنها فرستاد. جنگ سختی بین آنها برپا شد و گروهی از اعراب کشته شدند، تا آن‌که طرفداران ابن‌ زیاد به خانه عبدالله رسیدند. درب خانه را شکستند و وارد شدند. دختر عبدالله فریاد زد: پدر، دشمن به تو نزدیک شده است، مواظب باش، عبدالله گفت: نترس، شمشیرم را بده. دختر عبدالله شمشیر را به وی داد و او به دفاع از خود پرداخت در حالی که چنین می‌گفت:
انَا بْنُ ذِی الْفَضْلِ عَفِیفِ الظّاهِرِ • عَفِیفُ شَیخِی وَابْنُ امِ عامِرِ
کمْ وارعٍ مِنْ جَمْعِکمْ وحاسِرِ • وَبَطَلٍ جَدَّلْتُهُ مُفادِرِ
من پسر مرد با فضیلت و پاکم، نام پدرم عفیف و زاده ام‌عامر است؛از گروه شما چه بسیار از مردان جنگاور دلاور، با زره و بی‌زره را به خاک افکندم.
دختر عبدالله می‌گفت: ای پدر کاش من مرد بودم و در کنار تو با این مردم زشتکار که کشندگان عترت پیامبرند می‌جنگیدم.
سپاه از هر طرف بر عبدالله هجوم آوردند و او آنها را از خود دور می‌کرد و هیچ کس نمی‌توانست بر وی پیروز شود. از هر طرف که حمله‌ور می‌شدند دخترش می‌گفت: پدر از این طرف آمدند، تا آن‌که بر فشار حمله خود افزودند و از هر سو وی را محاصره کردند، عبدالله شمشیر خود را می‌چرخانید و می‌گفت:
اقْسِمُ لَوْ یفْسَخُ لی عَنْ بَصَری‌ • ضاقَ علیکم مَوردی ومَضدَری‌
[۲۵] ناسخ التواریخ، محمد تقی سپهر کاشانی، ج۳، ص۶۵- ۷۲.

سوگند یاد می‌کنم! اگر چشم داشتم راه دسترسی به من بر شما تنگ می‌شد.
در ناسخ ابیات دیگری آورده است که خلاصه آن چنین است: و کینه دل را شفا می‌دادم، با این حال اگر تک تک به جنگ من می‌آمدید، همه شما را نابود می‌کردم. وای به حال یزید و پسر زیاد در روزی که خدا حاکم و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام خصم آنها باشند.
[۲۶] ناسخ التواریخ، محمد تقی سپهر کاشانی، ج۳، ص۶۵-۷۲.

برخی آورده‌اند: با آن‌که او نابینا بود پنجاه سوار و بیست و سه پیاده را از پای درآورد!
[۲۷] ناسخ التواریخ، محمد تقی سپهر کاشانی، ج۳، ص۶۸.
[۲۸] فرسان الهیجاء، ذبیح الله محلاتی، ج۱، ص۲۴۸.
ولی می‌توان گفت: کشتن ۷۳ نفر به وسیله یک نابینا از نظر عقلی بسیار بعید است. علاوه بر آن منبع معتبر هم ندارد.

دستگیری عبدالله

[ویرایش]

دشمنان پیوسته با وی جنگیدند تا آن‌که وی را دستگیر نموده نزد ابن‌ زیاد بردند. چون ابن ‌زیاد وی را دید گفت: سپاس خداوندی را که تو را خوار گردانید!
عبدالله گفت: ای دشمن خدا، به چه چیز خدا مرا خوار کرد؟
والله لَوْ فُرِّجَ لی‌ عَنْ بَصَری‌ • ضاقَ عَلَیکمْ مَوْرِدِی وَمَصْدَری‌
به خدا سوگند! اگر چشم داشتم راه دسترسی به من بر شما تنگ می‌شد.
ابن‌ زیاد گفت: ای دشمن خدا درباره عثمان چه می‌گویی؟
عبدالله او را دشنام داد و گفت: ای غلام بنی‌ علاج و ای پسر مرجانه! تو را با عثمان چه کار؟
خوب یا بد و اصلاح یا افساد کرده باشد، خداوند ولی خلق خویش است و میان آنها و عثمان به عدل و حق حکم خواهد کرد، ولیکن تو از خودت و پدرت و از یزید و پدرش از من بپرس.
ابن‌ زیاد گفت: از تو چیزی نخواهم پرسید تا آن‌که تو را به کام مرگ فرو افکنم.
عبدالله پس از حمد و ثنای الهی گفت: پیش از آن‌که تو از مادر متولد شوی من از خداوند درخواست شهادت را به دست ملعون ‌ترین و مغضوب‌ ترین افراد می‌نمودم، ولی آن وقت که چشمم را از دست دادم نومید گردیدم و اینک سپاس می‌گویم خداوندی را که پس از نومیدی مرا به مقصودم رساند و به من نشان داد که دعای گذشته‌ام به اجابت رسیده است. آن‌گاه قصیده‌ای ۲۹ بیتی را در مدح امام حسین علیه السلام و ترغیب مردم به یاری و خونخواهی آن حضرت علیه السلام و نکوهش بنی‌ امیه با فصاحت کامل خواند. آن قصیده چنان زیبا و جالب بود که ابن‌ زیاد سراپاگوش شد، در حالی که هر بیت آن تیری بر قلبش بود.
[۳۱] ناسخ التواریخ، محمد تقی سپهر کاشانی، ج۳، ص۷۰-۷۱.
[۳۲] فرسان الهیجاء، ذبیح الله محلاتی، ج۱، ص۲۴۹.


شهادت عبدالله

[ویرایش]

چون اشعار وی به پایان رسید، ابن‌ زیاد دستور داد او را گردن زدند و بدنش را در مکانی به نام «سَبْخه» . و به نقلی در مسجد به دار آویختند.

کاخ ابن زیاد بعد از شهادت عبدالله

[ویرایش]

در «منتخب طریحی» آمده است: کسی که در مجلس حاضر بود چنین گفته است: در آن هنگام آتشی از کاخ ابن ‌زیاد به بیرون شعله کشید که ابن ‌زیاد از دیدن آن بیمناک شد و از تخت پایین آمد و به یکی از خانه هایش رفت.
[۳۹] المنتخب، فخر الدين طریحی، ج۱، ص۴۶۶.
[۴۰] ناسخ التواریخ، محمد تقی سپهر کاشانی، ج۳، ص۷۲.


پانویس

[ویرایش]
 
۱. ارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۱۱۷.    
۲. تاریخ طبری، ابن جریر، ج۴، ص۳۵۱.    
۳. ملهوف، سید ابن طاووس، ج۱، ص۲۰۳.    
۴. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۴۵، ص۱۱۹.    
۵. تاریخ طبری، ابن جریر، ج۴، ص۳۵۱.    
۶. ملهوف، سید ابن طاووس، ج۱، ص۲۰۳.    
۷. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۴۵، ص۱۱۹.    
۸. تاریخ طبری، ابن جریر، ج۴، ص۳۵۱.    
۹. انساب الاشراف، بلاذری، ج۳، ص۲۱۰.    
۱۰. ارشاد، شیخ مفید، ج ۲، ص۱۱۷.    
۱۱. الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج۴، ص۸۳.    
۱۲. تذکرة الخواص، ابن جوزی، ج۱، ص۲۳۲- ۲۳۳.
۱۳. الملهوف، سید ابن طاووس، ج۱، ص۲۰۳.    
۱۴. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۴۵، ص۱۱۹.    
۱۵. تاریخ طبری، ابن جریر، ج۴، ص۳۵۱.    
۱۶. ارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۱۱۷.    
۱۷. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۴۵، ص۱۱۹-۱۲۰.    
۱۸. تاریخ طبری، ابن جریر، ج۴، ص۳۵۱.    
۱۹. انساب الاشراف، بلاذری، ج۳، ص۲۱۰.    
۲۰. ارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۱۱۷.    
۲۱. ملهوف، سید ابن طاووس، ج۱، ص۲۰۵.    
۲۲. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۴۵، ص۱۲۰.    
۲۳. الملهوف، سید ابن طاووس، ج۱، ص۲۰۵.    
۲۴. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۴۵، ص۱۲۰.    
۲۵. ناسخ التواریخ، محمد تقی سپهر کاشانی، ج۳، ص۶۵- ۷۲.
۲۶. ناسخ التواریخ، محمد تقی سپهر کاشانی، ج۳، ص۶۵-۷۲.
۲۷. ناسخ التواریخ، محمد تقی سپهر کاشانی، ج۳، ص۶۸.
۲۸. فرسان الهیجاء، ذبیح الله محلاتی، ج۱، ص۲۴۸.
۲۹. الملهوف، سید ابن طاووس، ج۱، ص۲۰۶.    
۳۰. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۴۵، ص۱۲۰.    
۳۱. ناسخ التواریخ، محمد تقی سپهر کاشانی، ج۳، ص۷۰-۷۱.
۳۲. فرسان الهیجاء، ذبیح الله محلاتی، ج۱، ص۲۴۹.
۳۳. انساب الاشراف، بلاذری، ج۳، ص۲۱۱.    
۳۴. تاریخ طبری، ابن جریر، ج۴، ص۳۵۱.    
۳۵. الملهوف، سید ابن طاووس، ج۱، ص۲۰۷.    
۳۶. ارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۱۱۷.    
۳۷. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۴۵، ص۱۲۱.    
۳۸. الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج۴، ص۸۳.    
۳۹. المنتخب، فخر الدين طریحی، ج۱، ص۴۶۶.
۴۰. ناسخ التواریخ، محمد تقی سپهر کاشانی، ج۳، ص۷۲.


منبع

[ویرایش]

پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، جمعی از نویسندگان، ج۱، ص۲۳۸- ۲۴۱.    









جعبه ابزار